داستان کوتاه کودکانه از شجاعت، اعتماد به نفس، پشتکار و دوستی - قسمت اول
در این مطلب می توانید لیست داستان ها و قصه های کوتاه و بلند را مشاهده کنید. اما اگر به دنبال قصه و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات قصه کودکانه صوتی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.
با توجه به بازخورد روزهای اخیر خانواده ها، تیم محتوایی رادیو کودک بیش از ۲۰۰ داستان کودکانه از اقصی نقاط جهان را بازنویسی کرده، شما می توانید لیست این داستان های کودکانه را از صفحه ۲۰۰ خلاصه داستان کوتاه کودکانه دنبال کنید.
جدول داستان های کوتاه
- علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه
- پویا و عدم اعتماد به نفس بخاطر لکه های سفید روی پوستش
- پشتکار بهتر از استعدادی است که به آن مغرور می شویم
- داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک
- زندگی دو کبوتر در کنار یکدیگر
- قصه کوتاه کوالای قهرمان
- داستان کوتاه کودکانه پچ پچ
- اسراف نمی کنم زنده بمانم
- مسواک شتره
- داستان کوتاه درباره اتحاد
- بره ابر سفید
- ۲۰۰ داستان کوتاه کودکانه
داستان اول: علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه
در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد.
مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه.
علی کوچولو خیلی خوشحال شد و دوید توی مزرعه تا حسابی بازی کنه، اما وسط بازی یکی از تیرهاش اشتباهی خورد به اردک خوشگلی که مادربزرگش خیلی دوسش داشت، اردک بیچاره مرد.
علی کوچولو که حسابی ترسیده بود اردک رو برداشت و برد یه جایی پشت باغچه قایم کرد.
وقتی رویش رو برگردوند تا بره به ادامه بازیش برسه دید که خواهرش سارا تمام مدت داشته نگاهش میکرده، اما هیچی به علی نگفت و رفت.
فردا ظهر مادربزرگ از سارا خواست تا توی آماده کردن سفره ی نهار بهش کمک کنه، سارا نگاهی به علی کرد و گفت مادربزرگ علی به من گفت که از امروز تصمیم گرفته تو کارهای خونه به شما کمک کنه. بعد هم زیرلب به علی گفت: جریان اردک رو یادته.
علی کوچولو هم دوید و تمام بساط ناهار رو با کمک مادربزرگش فراهم کرد.
عصر همون روز پدربزرگ به علی و سارا گفت که میخواهد اونها رو به نزدیک دریاچه ببره تا باهم ماهیگیری کنن. اما مادربزرگ گفت که برای پختن شام روی کمک سارا حساب کرده است.
سارا سریع جواب داد که مادربزرگ نگران نباش چون علی قراره بمونه و بهت کمک کنه.
علی کوچولو در همه ی کارها به مادربزرگش کمک میکرد و هم کارهای خودش و هم کارهای سارا رو انجام میداد. تا اینکه واقعا خسته شد و تصمیم گرفت حقیقت رو به مادربزرگش بگه.
اما در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی اونو بغل کرد و گفت:
علی عزیزم من اون روز پشت پنجره بودم و دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا اینکار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت. اما منتظر بودم زودتر از این بیای و حقیقت رو به من بگی.
نباید اجازه میدادی خواهرت بخاطر یک اشتباه به تو زور بگه و از تو سوء استفاده بکنه.
باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگه تکرارشون نکنی.
اما این رو بدون پیش هرکسی و هرجایی به اشتباهاتت اعتراف نکنی، چون دیگران از اون اعتراف تو به ضرر خودت استفاده می کنند.
داستان دوم: پویا و عدم اعتماد به نفس بخاطر لکه های سفید روی پوستش
پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد.
پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش میخندن و مسخره ش میکنن. بخاطر همین دوست نداشت با بچه ها بازی کند.
تا اینکه یک روز به مادرش گفت که دیگه دلش نمیخواد به پارک بیاد. مادرش ازش پرسید: ولی چرا پویا جان؟ تو که پارک رو خیلی دوست داشتی. پویا گفت : میترسم بچه ها دست منو ببینن و بخاطر لکه ی روی دستم من رو مسخره کنن.
مامان پویا بهش گفت: ولی تو که تا حالا با بچه ها بازی نکردی که ببینی مسخره ات میکنن یا نه؟ بعد هم بغلش کرد و گفت فردا باهم میریم با بچه ها بازی می کنیم نت ببینی که مسخره ات نمی کنن و اونا هم دوست دارن با تو بازی کنن.
فردای آن روز دوتایی به پارک رفتن و مامان پویا رفت پیش بچه ها و بهشون سلام کرد و گفت: بچه ها پسر من پویا میخواد با شما دوست بشه و باهاتون بازی کنه.
یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: سلام. اسم من آرشه. ما تو رو می دیدیم که با مامانت به پارک میای. ولی پیش ما نمیومدی. حالا بیا بریم با بقیه بچه ها آشنا بشیم.
پویا به مامانش نگاه کرد و بعد همراه آرش رفت.
بعد از مدتی که مامانش رفت دنبالش دید که پویا با خوشحالی به طرفش دوید و بعد از بغل کردن مادرش بهش گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بچه ها اصلا اونو مسخره نکردند. اون خوشحال بود که دوستای خوب و جدیدی پیدا کرده و با اونا بهش خوش میگذرد.
- محیط زندگی، کشور، محله
- رنگ پوست
- لهجه، گویش
- پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل ها
- زیبایی صورت و ظاهر
- بیماری
- نقص عضو
- و ...
همگی از طرف خدای بزرگ به انسان ها داده شده اند و هیچ انسان ها اختیاری در انتخاب آن ها نداشته اند، لکه روی دست پویا هم نقص عضوی هست که پویا آن را انتخاب نکرده است.
داستان سوم: پشتکار بهتر از استعدادی است که به آن مغرور می شویم
در زمان قدیم دهکده ای بود که بیشترین محصول گندم را داشت. روزی آفت وحشتناکی به گندم های این دهکده زد. معلم تنها مدرسه آن دهکده شاگردانش را صدا زد و به آنها گفت من دوستی دارم که در دهکده ای دیگر زندگی میکند. او راه از بین بردن این آفت را بلد است. باید یکی از شما را به همراه نمونه گندم آفت خورده پیش او بفرستم تا راه نجات از این مشکل را بیابد و ساختن سم آفت کش را به شما یاد بدهد. حالا چه کسی داوطلب انجام دادن این کار است؟
زرنگ ترین شاگرد کلاس گفت که من انقدر باهوشم که میتوانم سریع روش ساختن سم را یاد بگیرم و برگردم. من میروم.
معلم قبول کرد اما گفت من یکی از شاگردان معمولی کلاس را نیز همراه تو میفرستم تا تنها نباشی. مراقب او باش.
آنها فردا صبح به سمت دهکده ی دیگر حرکت کردند و بعد از چند هفته برگشتند.
همه منظر بودند تا داستان را بشنوند و نحوه ی ساختن سم را یاد بگیرند. شاگرد زرنگ گفت که از ترکیب چند ماده ی ساده میتوانیم سم را بسازیم و آفت را ازبین ببریم و سپس چند ماده را باهم مخلوط کرده و روی مزارع پاشید. اما نه تنها آفت ها از بین نرفتند بلکه بیشتر شدند.
این بار معلم شاگرد معمولی را صدا زد و خواست که هرچه به یاد دارد را بگوید. او کامل و دقیق مرحله به مرحله از تمیز بودن ظرف سم و اندازه ی دقیق مواد تا زمان آب ندادن به مزرعه را برایشان شرح داد.
اینبار سم را ساختند و روی مزرعه ها پاشیدند, بعد از مدتی آفت گندم ها از بین رفت.
همه با تعجب از معلم سوال کردند که چطور ممکن است که روش شاگرد زرنگ عمل نکرده باشد اما شاگرد معمولی توانسته باشد روش درست را یاد بگیرد؟ معلم گفت شاگرد زرنگ به هوش خودش مغرور شده بود و به آموزش دوست من زیاد دقت نکرده بوده است، چون فکر میکرده که با هوش زیاد خود میتواند از پسش بربیاید. اما شاگرد معمولی با دقت کافی و پشتکار زیاد توانست بخوبی سم آفت کش را یاد بگیرد.
داستان چهارم: داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک
کرگدن جوانی در جنگل به تنهایی زندگی میکرد.
روزی پرنده ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز میکرد کرگردن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟
کرگدن جواب داد: خب کرگدن ها همیشه تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟
کرگدن که تابحال این کلمه رو نشنیده بود، پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست یعنی کسی که همیشه همراه تو باشد، تو رو دوست داشته باشد و بهت کمک کنه.
کرگدن گفت: ولی من که کمک لازم ندارم.
دم جنبانک گفت: بهرحال حتما کمکی هست که تو لازم داشته باشی، مثلاً شاید پشت تو بخارد، چونکه لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. اگر کسی به تو کمک کند که حشره های پشتت را برداری میتواند دوست تو باشد.
کرگدن گفت: اما کسی دوست ندارد با من دوست بشود، چون من زشتم و تازه پوستم هم کلفت است.
دم جنبانک گفت: اما کرگدن جان، دوست داشتن چیزی است که به قلب مربوط است نه به پوست و ظاهر.
کرگدن گفت: قلب دیگر چیست؟ من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: ولی این امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: یعنی قلب من کجاست؟ چرا آن را نمیبینم؟
دم جنبانک گفت: چون از قلبت استفاده نمی کنی ؛ ولی مطمئن باش که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. چون به جای این که من را بترسانی یا لگدم کنی، یا حتی مرا بخوری، داری با من حرف می زنی… این یعنی تو میتوانی بقیه را دوست داشته باشی یا حتی عاشق شوی. حالا بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…
کرگدن داشت دنبال جواب مناسبی می گشت، در همین حین دم جنبانک داشت حشره های روی پوست کلفت او را دانه دانه برمیداشت. کرگدن احساس خوبی داشت ولی نمیدانست چرا؟
کرگدن پرسید: آیا این که من از اینکه تو حشره های مزاحم را از روی پوستم برداری خوشم می آید و دوست دارم تو روی پشتم بمانی، دوست داشتن است؟
دم جنبانک گفت: نه. من دارم به تو کمک می کنم و تو احساس خوبی داری چون نیازت را برآورده کرده ام. اسم این نیاز است. دوست داشتن از این زیباتر و مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.
روزهای زیادی گذشت و هرروز دم جنبانک می آمد و پشت کرگدن می نشست و حشره های کوچک را از روی پوست کلفتش بر میداشت، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
کرگدن یک روز به او گفت : من حس می کنم از تماشا کردن تو احساس خوبی دارم و دلم میخواهد همیشه ببینمت.
دم جنبانک جلوی او پرواز میکرد و کرگدن تماشا میکرد و سیر نمیشد. احساس میکرد دارد زیباترین صحنه ی دنیا را میبیند و او خیلی خوشبخت است که میتواند دم جنبانک را ببیند. ناگهان احساس کرد که چیز نازکی از چشمش پایین افتاد.
او با تعجب به دم جنبانک گفت: دم جنبانک عزیزم فکر کنم من قلب نازکم را دیدم که از چشمم پایین افتاد. حالا باید چه کار کنم؟ دم جنبانک اشک های او را دید و گفت نگران نباش، تو کلی از این قلب ها داری.
کرگدن گفت: اینکه من دلم میخواهد مدام تو را ببینم و وقتی نگاهت میکنم قلبم از چشمم می افتد یعنی چه؟
دم جنبانک جلوی چشم های او چرخید و گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق میشوند.
کرگدن پیش خودش فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، شاید یک روز قلبش تمام بشود. اما با اینحال لبخند زد و به خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد …!
داستان پنجم: زندگی دو کبوتر در کنار یکدیگر
در گوشه ی یک مزرعه دو کبوتر بودند که با شادی با یکدیگر زندگی می کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند و زندگی در آن مزرعه واقعا برایشان زیبا بود. مدتی گذشت و فصل بهار رسید، آن سال بهار باران زیادی بارید و لانه ی کبوترها مرطوب شده بود.
کبوتر ماده به همسرش گفت که کاش به لانه ی دیگری برای زندگی برویم، اینجا دیگر خیلی مناسب نیست. اما همسرش گفت که ساختن لانه ای به این قشنگی و بزرگی کار آسانی نیست و بهتر است که همانجا بمانند. چون با رسیدن تابستان هوا گرمتر و بهتر میشود.
با رسیدن تابستان لانه ی آنها خشک شد و دوباره با خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند. هرروز هرچقدر که میخواستند گندم و برنج میخوردند و مقداری هم برای زمستان در لانه شان انبار میکردند تا اینکه انبارشان کاملا پر شد و برای استفاده در فصل سرما آماده بود.
تابستان تمام شد و دانه و غذا کمتر شده بود، بنابراین کبوتر ماده در لانه میماند و کبوتر نر به مسافت های طولانی تری برای پیدا کردن دانه میرفت.
وقتی که بارش باران شروع شد آنها تصمیم گرفتند برای خوردن دانه از انبار آذوقه شان استفاده کنند، اما وقتی به سراغ انبار رفتند دیدند که انگار مقدار دانه ها کم شده و قسمتی از انبار خالی است.
کبوتر نر خیلی عصبانی شد و به همسرش گفت: تو چرا انقدر شکمو هستی، این دانه ها برای فصل سرما بودند اما وقت هایی که من نبودم تو نصف آنها را خورده ای. حالا در این باران و برف چطور غذا پیدا کنیم؟
کبوتر ماده با تعجب و ناراحتی گفت: ولی من اصلا به دانه های انبار نوک هم نزدم. نمیدانم چرا انبار خالی شده. شاید موش ها مقداری از آن را خورده اند یا کبوترهای دیگر از انبار ما دزدی کرده اند. با اینحال بیا فعلا از دانه های مانده استفاده کنیم و قضاوت عجولانه نکنیم. با صبر همه چیز مشخص میشود.
اما کبوتر نر خیلی عصبانی بود. او گفت: من مطمئنم که تنها کسی که به انبار ما دستبرد زده خود تو هستی.و نمیخواهم چیز دیگری بشنوم.
کبوتر ماده با ناراحتی گفت: کاش انقدر زود درمورد من قضاوت نمیکردی تا روزی پشیمان نشوی. کبوتر ماده برای پنهان کردن کردن ناراحتی ش و دوری از دعوای با همسرش پر کشید و از لانه خارج شد.
کبوتر نر به زندگی اش تنهایی ادامه می داد. تا اینکه هوا دوباره بارانی شد، کبوتر نر به سراغ انبار رفت و با کمال تعجب دید که انبار دوباره پر شده! کمی فکر کرد و سپس متوجه واقعیت شد. در هوای بارانی لانه ی مرطوب و خیس باعث باد کردن و حجیم تر شدن دانه ها میشد و انبار پر میشد، اما وقتی هوا گرم و خشک میشد دانه ها به اندازه اولیه خود برمیگشتند و انبار خالی بنظر می آمد.
کبوتر نر از اینکه فهمید قضاوتش کاملا عجولانه و اشتباه بوده بسیار ناراحت شد و از رفتن همسرش ناراحت بود اما دیگر خیلی دیر شده بود و او تنها و غمگین به زندگی اش ادامه داد.
همه حیوانات جنگل برای حل مشکلاتشان از جغد دانا کمک می گرفتند، کبوتر نر هم به پیش او رفت تا برای بازگشت همسرش کمک بگیرد.
جغد دانا به کبوتر نر گفت: تو مسئول زندگی همسرت هستی و او هم مسئول زندگی توست.
همسرت در لانه خراب و نمناک تو در زمستان با تو همراهی کرده است.
نباید با کوچک ترین اشتباهی با او دعوا کنی و این همه همراهی او را نادیده بگیری.
حتی اگر همسر تو نیز آن دانه ها را خورده بود تو نباید انقدر تند با او صحبت می کردی.
خانه جدید و انبار بزرگتری بساز و زندگی را مهیا کن بیا تا من بهت برای پیدا کردن همسرت کمک کنم.
کبوتر نر روزها و شب ها برای ساخت خانه جدید تلاش کرد هر موقع برای پیدا کردن چوب و شاخه از لانه فاصله می گرفت و بر می گشت میدید قسمتی از خانه ساخته شده است.
کبوتر نر دلیلی برای این کار نداشت بخاطر همین شروع کرد به انتقال دانه ها به خانه جدید.
دانه ها را تک تک بر می داشت و به خانه جدید منتقل می کرد.
او در هر لحظه فقط می توانست چند دانه را به خانه جدید منتقل کند.
اما در میانه راه متوجه شد که دانه ها هی از خانه قدیم کمتر می شوند و در خانه جدید بیشتر.
خیلی بیشتر از دانه هایی که خودش جابجا کرده.
وقتی کار جابجایی دانه ها تمام شد و آخرین دانه ها را به خانه جدید منتقل کرد دید همسرش در خانه جدید مشغول مرتب کردن دانه ها در انبار هست.
در تمام روزهایی که او خانه جدید را می ساخت و دانه ها را منتقل می کرد همسرش همراهش بود و به او کمک می کرد.
همانطوری که ما همیشه توصیه می کنیم، بازی، کاردستی و کتاب ساختار ذهنی کودکان در حل مسائل را بسیار شکل می دهد. در این مطلب شما کتاب های مناسب کودکان پیش دبستانی و دبستانی را مشاهده خواهید نمود.
- بازی های مناسب کودکان
- کاردستی های کودکان پیش دبستانی و دبستانی
- دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک
موضوعات مرتبط: داستان اعتقادی ، اخلاقی و دینی ، مطلب برای جشن تکلیف ، طرح فرهنگی مدرسه ، مطالبی برای کودکان دبستانی ، کودک ، کودک و دبستان
■ طرح درس دانش آموزان متوسطه دوم؛ نماز راستکی
جذابیت اولیه
ما پیروان مُصحف و در دین احمدیم
بر جملۀ خلایق عالم سرامدیم
شکر خدا که در همه گیر و دارها
ما متکی به مهدی آل محمّدیم
هوا خیلی گرم بود، آفتاب داغ مدینه بد جوری آزاردهنده بود. جوان نشسته بود زیر سایه دیوار خانه ای، از دور مردی باوقار می آمد. چهره نورانی و دوستداشتنی ای داشت. نزدیک تر شد. جوان آقا را شناخت، بله آقا امام صادق بود که از آنجا رد می شد. جوان به احترام ایشان از جا بلند شد و جلو رفت و سلام کرد. حضرت هم او را تحویل گرفت و با لبخندی ملیح سلامش را جواب داد، بعد از احوالپرسی، حضرت نگاهی به جوان کرد و فرمود: "فرزندم شما از محبّین و شیعیان ما هستید؟" [آخر در مدینه همه جور آدمی بود و هست. هم دوستان اهل بیت و هم دشمنان آنان از قدیم در این شهر بودهاند[. جوان گفت: "بله آقا، من افتخار می کنم که محبّ و مرید شما هستم یابن رسول الله!" حضرت فرمود: "فرزندم می شه از زیر سایه اینجا به زیر آن درخت بروی و آنجا (آن طرف کوچه) بشینی؟" جوان نگاهی به درخت کرد و بلافاصله گفت: چشم و حرکت کرد، در همین حال به ذهنش آمد که بپرسد آقا، این سایه با آن سایه چه فرقی داره؟ حضرت قبل از اینکه جوان سؤالش را به زبان بیاورد فرمود: "این خانه ای که شما زیر سایهاش نشسته بودی، خانة یکی از ناصبی ها (که دشمن اهل بیت¬اند) است. در روز قیامت صاحب این خانه به همین اندازه که سایه دیوار خانه اش باعث خنک شدن محبّ ما شده از ما طلبکار می شود و حقی پیدا میکند و آنجا باید جبران کنیم.
تبیین بحث
این گوشه ای از لطف و محبت اهل بیت نسبت به دیگران است…
همین امام عزیز، ساعت های آخر عمرشان فرمودند: بروید همه اقوام و دوستان و آشنایان را خبر کنید بیایند. میخواهم وصیت کنم
حرف مهمی دارم همه حساس شدند امام صادق علیه السلام در عمر بابرکتشان روایات فراوانی نقل کردند و بیشتر احکام و دستورات اخلاقی و معارفی دین و مذهبمان مدیون جملات و احادیث ایشان است، حالا چه می خواهند بگویند. همه جمع شدند دور بستر آقا. نفس ها در سینه حبس شده بود. همه با دقت منتظر بودند ببینند این حرف و سفارش مهم آقا در پایان عمرشان چیست؟ امام لب باز کردند و فرمودند: "قسم به خدا [می دونید قسم خوردن کار خوبی نیست و بزرگان و ائمه برای چیزی قسم نمی خوردند؛ آن هم قسم جلاله به خدا…[ به شفاعت ما اهل بیت نمی رسد… ( چه کسی؟) کسی که نمازش را سبک بشمارد و به آن اهمیت ندهد.
همه ما شیعیان امید و آرزویمان این است در قیامت که کار خیلی سخت می شه و نیاز به کمک داریم، اهل بیت به فریادمان برسند و پیش خدا ضمانت و شفاعتمان را بکنند.
امامی که آنقدر مهربان و دلسوز است که در روایت آمده "الامامُ الوالدُ الشفیق" ؛ امام، پدر مهربان مردم است. امام مثل ابر رحمت است؛ امامی که اگر دشمنش هم به او کوچک ترین خدمتی کند، لطفش را جبران می کند؛ اون وقت این امام، به کسی که نمازش را سبک بشمارد در قیامت (آن هم در اوج نیاز)، توجهی نمی کند.
یکبار دیگه به این جمله دقت کنید: کسی که به نمازش بی توجه و سهلانگار باشد، نه کسی که اصلاً نماز نمیخواند؛ یعنی کسی که میخواند امّا بد می خواند، خط در میان، عشقی و هر وقت شد می خواند.
رفقا! اهل بیت با تمام مهربانی و دلسوزیشان نسبت به ماها، از کسی دستگیری می کنند که حداقل های مسلمانی را انجام دهد، این حرف خیلی عجیب نیست؛ چون خداوند متعال که مهربانی پیامبر اکرم و امامان، یک جلوه کوچکی از مهربانی اوست، در قرآن کریم میفرماید: "ویلٌ لِلمُصلّین" : وای بر نماز خوان ها. کدام نماز خوان ها؟ "الّذین هُم عَن صلاتهم ساهون" : کسانی که نسبت به نماز سهلانگارند. آنهایی که نماز نمی خوانند که هیچ، مرخص اند و آنهایی هم که میخوانند و بد می خوانند عاقبتشان"ویل" است. "ویل" چیه؟ بگو کجاست! "ویل" یکی از درّه های جهنم است که خیلی وحشتناک و خوف انگیز است! می دونید که جهنم هم بالا شهر و پایین شهر داره، همه جاش یکسان و یک جور نیست … خدا به دادمون برسه!!
رفقا! می دانید ما چند جور نماز داریم؟
بله احسنت:
ـ نماز واجب ← اداء
ـ نماز مستحب ← قضاء
اما یک نماز داریم:
ـ در روز ميخوانيم ← بهش ميگن يوميه
ـ هفتهاي يكبار ميخوانيم ← جمعه
ـ گاهي پيش ميآيد ← آيات
ـ سالي يكبار ميخوانيم ← عيد قربان و فطر
ـ كسي وقتي مُرد ميخوانيم ← ميّت
امّا یک جور نمازهای دیگر هم داریم:
1. نماز چپکی← نماز آدمی که پشت به قبله بخواند؛
2. نماز پفکی← نماز "ریایی" که ظاهر قشنگی داره؛ امّا بی خاصیت و بی¬فایده است؛
3. نماز نیمکی ← نماز شکسته در سفر؛
4. نماز زورکی← به اجبار و ترس از بابا و مدیر مدرسه و نمره انضباط و… !
5. نماز یدکی← نماز قضا، احتیاط؛
6. نماز پولکی← برای کارت استخر و جایزه و…؛
7. نماز راستکی← … .
خوب، به نظر شما نماز راستکی چه جور نمازی است؟ معلوم است؛ نمازی که چپکی و پفکی و
زورکی و پولکی نباشه، خب میشه راستکی!
نمازی که اوّل وقت خوانده شود. ما اگر در انتظار مهمان عزیزی باشیم، برای آمدنش بی طاقت می شویم و می ریم سر کوچه به استقبالش. به ما گفتند: قبل از وقت نماز، خودتان را آماده کنید، وضو بگیرید، موهایتان را شانه بزنید، خودتان را معطّر کنید، سجّاده تان را پهن کنید، اذان و اقامه بگویید. این کجا و اینکه طرف، آخر وقت با هول و عجله به نماز می ایستد و یک نماز کلاغی!! می خواند.
حالا چند نمونه از موارد سبک شمردن نماز را شما بگویید؟
ـ نرفتن به مسجد و نماز را فرادا خواندن
ـ نخواندن نماز در اوّل وقت
ـ نداشتن حضور قلب در نماز (تمركز و توجه نداشتن)
ـ كسي كه نماز قضا دارد ولي فكر بهجا آوردن آن نباشد
ـ كسي كه آداب نماز را رعايت نكند
ـ كسي كه در پي ياد گرفتن احكام نماز نباشد
و …
شما بگویید من می نویسم:
خوب جلسمون را با یک بیت شعر زیبا به پایان می بریم؛ انشاءالله خدا به هممون توفیق نماز خوندن خوب و راستکی را عنایت فرماید:
ارزندهترین گوهر مقصود نماز است
زیبنده ترین هدیه به معبود نماز است
آن روز که آید ز پس پرده غیبت
اول هدف مهدی موعود نماز است
موضوعات مرتبط: متن ومطلب سخنرانی،امام صادق ع ، متن و مطلب سخنرانی در مورد نماز ، مطلب برای جشن تکلیف ، طرح فرهنگی مدرسه
برچسبها: نماز زورکی , نماز پفکی , نماز چپکی , نماز راستکی
بسم اله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که پرواز را به گنجشک اموخت لباسی هم از جنس پر برای تنش دوخته
با عرض سلام و ادب و احترام
درس اول
خداشناسي
چند دليل :
دليل اول ( پرواز هواپيما)
اگر هواپيمايي را در آسمان، در حال پرواز ببينيد چه نتيجهاي ميگيريد؟
ميفهميم كه اين هواپيما دستگاههايش سالم و داراي سوخت (بنزين) است و يك خلبان ماهر يا يك دستگاه كنترل آن را هدايت مي كند. زيرا محال است بدون اين ويژگيها پرواز كند.
در دنيايي كه ما زندگي مي كنيم همه چيز در حال حركت است، شما همين الان كه اينجا نشسته ايد با سرعت زيادي در حال حركت هستيد؛ زيرا روي كرة زمين هستيد و كرة زمين با سرعت زيادي در حركت است ولي ما آن را احساس نميكنيم. چون همه چيز با آن در حركت است. مثل زماني كه سوار اتوبوس باشيم وقتي كه اتوبوس در حركت است تا زماني كه ما به بيرون نگاه نكنيم حركت آن را احساس نميكنيم.
همينطور كرات آسماني ديگر، مثل ماه، مشتري، مريخ و ميليونها كرة ديگر با سرعت زياد در يك مسير منظم در حركت هستند.
وزن هر يك از اين كرات آنقدر زياد است كه قابل محاسبه دقيق نيست. مسلم است كه چنين اجسام سنگيني اگر بخواهند حركت كنند، نياز به نيروي فوقالعاده زيادي دارند تا آنها را به حركت درآورد.
اگر قدرت و نيرويي نبود كه اين اجسام سنگين را به حركت درآورد و در مسير خود هدايت كند، آيا چنين حركتي امكان داشت؟
پس اين كرات آسماني براي حركت خود به حركت دهنده نياز دارند. او كيست؟
داستاني در اين زمينه
روزي حضرت علي(ع) با گروهي از ياران خود از راهي ميگذشتند به پيرهزني رسيدند كه با يك چرخ نخريسي، از پنبه نخ درست ميكرد. حضرت علي (ع) پس از سلام و احوالپرسي از او پرسيد: مادر، خدا را چگونه شناختي؟
پيرزن دست از چرخ بداشت، چرخ بعد از چند دور حركت، ايستاد: پيرزن گفت: من از راه اين چرخ خدا راشناخته ام، زيرا تا زماني كه با دست خود آن را حركت ميدهم كار ميكند و اگر از آن دست بردارم، از حركت ميايستد. پس اين آسمان و زمين هم گردانندهاي دارد كه اگر او نباشد ديگر اين آسمان و زمين حركت نخواهند كرد و شب و روزي نخواهد بود.
دليل دوم (زندگي مورچه)
آيا تاكنون حركت دستهجمعي مورچهها را ديدهايد كه چطور بدون اين كه خطكشي يا تابلو و علامتي داشته باشند در يك صف منظم در حال حمل كالا هستند و مواد غذايي را به انبار لانه حمل ميكنند، با هم تصادف نميكنند، پا روي پاي هم نميگذارند، لانه خود را گم نمي كنند و ...
وقتي مورچهاي دانهاي را حمل ميكند بعضي از مورچهها كه مسئوليت بازرسي را بر عهده دارند ميآيند و دانه را بازرسي ميكنند؛ اگر فاسد باشد اجازه نمي دهند كه دانة فاسد به داخل لانه برده شود و به آورندة آن دستور ميدهند كه آن را به جاي دور دستي ببرد. [1]
دانههاي سالم را به دو نيم ميكنند تا سبز نشود. مورچه ها در طول سال از دانههاي ذخيره شده براي غذاي خود استفاده ميكنند. به اين صورت كه اول دانه ها را خرد ميكنند؛ سپس آن را به صورت ترشي و مايع در آورده و آنگاه مصرف ميكنند.
راستي، چه كسي اين موجودات ريز را آفريده و آنها را تعليم داده تا اين چنين منظم باشند؟ چه كسي به آنها گفته است به فكر بهداشت باشند؟ چه كسي به آنها اين نيرو را داده است كه يك دانه گندم راكه چند برابر خودشان وزن دارند حمل كنند؟

داستان ـ بنا و بنّا
در زمان قديم پادشاهي بود كه به خدا ايمان نداشت؛ اما وزيري داشت كه خداپرست بود. هر چه وزير براي اثبات وجود خدا دليل ميآورد، شاه قبول نميكرد. تا اين كه وزير دستور داد در يك بيابان دور افتاده كه هيچ ساختمان و درختي نبود يك ساختمان ساختند و اطراف آن را درختكاري كرده و جويهاي آب در زير درختان جاري سازند.
زماني كه ساختمان و باغها آماده شد، يك روز وزير پادشاه را به شكار دعوت كرد و طوري برنامه ريزي نمود كه مسير پادشاه از نزديكي آن ساختمان و باغها باشد.
وقتي كه نگاه پادشاه به آن ساختمان و آبادني آنجا افتاد از وزير پرسيد، در زمانهاي گذشته كه براي شكار به اين جا ميآمديم چنين ساختماني نبود! چه كسي اينها را ساخته است؟
وزير در جواب گفت: قربان اينها خود به خود بوجود آمدهاند!
پادشاه برآشفت و گفت، مرا مسخره ميكني؟ اين چه حرفي است كه مي زني، آيا ميشود كه اينها خود به خود بوجود آمده باشند و اين ساختمان زيبا خود به خود ساخته شده باشد؟
وزير در جواب گفت: وقتي بناي اين ساختمان محقّر و كوچك بدون بنّا غير ممكن باشد چگونه ميشود كه بناي آسمانها و زمين و موجودات بسيار زيبايي كه روي آن هستند بدون آفريدگار باشند.
پادشاه متوجه شده و به وجود خدا و آفريدگار اعتراف كرد. [2]

مناظره
يكي از بزرگان دين با يك نفر كافر بحث ميكرد آن عالم ديني ميگفت: هر چيزي كه در اين جهان است آفريدة خداست. ولي آن مرد كافر مي گفت: نه اينها به خدا احتياجي ندارند و خود به خود بوجود آمدهاند.
آن مرد خدا شناس گفت: شما برگ توت را در نظر بگيريد كه همه برگهاي آن مثل هم هستند، ولي همين برگ توت را اگر كرم ابريشم بخورد تبديل به پيله ابريشم ميشود! و اگر زنبور عسل آن را بخورد تبديل به عسل خواهد شد و اگر آهو آنرا بخورد تبديل به مشك و عطر خواهد شد و اگر گوسفند آن را بخورد تبديل به سرگين خواهد شد با اينكه يك چيز بيشتر نيست پس اين كه در شكم هر يك از اين موجودات تبديل به چيزي مي شود معلوم ميشود كه به تقدير يك آفريننده و خالق حكيم است.
كشتي بي ناخدا؟!!
علي بن ميثم به حسن به سهل وارد شد. ديد يكي از منكرين خدا در آنجا است و گروهي اطراف او را گرفتهاند. عليبن ميثم [3] همه را متوجه خود كرد و گفت: امروز مطلب بسيار عجيبي ديدم.
گفت: كشتي كوچكي را ديدم كه بدون ناخدا مردم را از اين طرف آب به آن طرف ميبرد!
آن شخص طبيعي رو كرد به حسن بنسهل و گفت گويا اين مرد ديوانه است!
حسن بن سهل گفت: چطور؟
گفت: براي اين كه مي گويد چند قطعة چوب بي عقل و شعور مردم را به مقصدشان ميرساند.
علي بن ميثم گفت: من ديوانهام كه ميگويم كشتي كوچكي، بدون كشتيبان حركت ميكند و مردم را به مقصد مي رساند يا آن كسي كه مي گويد اين كشتي عظيم جهان هستي بدون كشتيبان حكيم و دانا و توانا اداره ميشود!
منبع : سایت عمو اخوان
موضوعات مرتبط: متن و مطلب در مورد خداوند متعال ، طرح فرهنگی مدرسه ، مطالبی برای کودکان دبستانی
هفته دفاع مقدس گرامی

پایان شهریورماه هرسال خاطرات ارزشمندی یادآوری می شود. خاطراتی از رشادتها، دلاوریها،مردانگی ها،ولایتمداری ها،ایثارگری ها وایستادگی ها
تقویم ۳۱شهریور را نمایانگر است یعنی هفته دفاع مقدس.
هفته دفاع مقدس یعنی زنده کردن وصیانت از ارزشهای نابی چون اتحاد،برادری،ایمان واعتقاد راسخ به خداوند متعال ،وطن پرستی،غیرت،رازونیازهای خاضعانه در دل سنگرها،اطاعت صادقانه از امام ورهبرخویش وخدمت خالصانه به مردم.
هفته دفاع مقدس یعنی بازخوانی ومرور خاطرات تلخ وشیرین دفاع ملتی که خواهان زندگی آبرومندانه بوده واز سوی دشمن ناجوانمردانه مورد هجمه همه جانبه قرار گرفته بود.
هفته دفاع مقدس یعنی اثبات عملی اینکه ملتی که شهادت دارد،اسارت ندارد.
هفته دفاع مقدس یعنی دراوج مظلومیت ها وبی کسی ها،کس هم شدن ودر پرتو اتحاد توام باایمان پیروزی های درخشان کسب کردن.
هفته دفاع مقدس یعنی همه ما از هر قوم وقبیله ودین ومذهب وهر کجای این سرزمین هستیم مدیون و وامدار خون سرخ شهداء ،ایثارگری ایثارگران،صبرومقاومت آزادگان، حماسه آفرینی رزمندگان وبزرگواری خانواده های آنان هستیم وچه خوش گفته است شاعر که:
ای شهیدان عشق مدیون شماست هرچه ما داریم از خون شماست
هفته دفاع مقدس یعنی یادآوری خوبی ها،خوبی های کسانی که دردفاع از دین ،میهن،حیثیت،ناموس وشرف خود وملت خویش بر می خیزند .
هفته دفاع مقدس یعنی اگر جهانخواران بخواهند درمقابل دین ما بایستند درمقابل تمامی دنیای آنها خواهیم ایستاد.
هفته دفاع مقدس یعنی اینکه (( مادرجنگ به این نتیجه رسیدیم که باید روی پای خودمان بایستیم))
هفته دفاع مقدس یعنی رزمندگان،جانبازان،آزادگان وخانواده های معظم شهدا وجاویدالاثرهای آن سالهای حماسه اسوه های ایثار وپایمردی هستند وغفلت از آنها، همانا پشت پا زدن به ارزشهای دینی وملی می باشدو…
وسرانجام هفته دفاع مقدس یادآور حادثه ای عظیم وبه بار نشستن نتایجی عظیم تر در سیر انقلاب ملت ماست وهیچ گاه از ذهن ها محو نخواهد شد.
هفته دفاع مقدس گرامی باد
موضوعات مرتبط: داستان زندگی علما،خوبان و شهدا ، شهدا ، فرهنگ ، طرح فرهنگی مدرسه ، طرح فرهنگی برای راهیان نور
معما های اسلامی
۵ ـ کدام پیامبر خیاطی میکرد؟
۶ ـ کدام پیامبر نجاری میکرد؟
۷ ـ کدام پیامبر شمشیر و زره را ساخت؟
۸ ـ کدام پیامبر در گفتن نامش دندانها از هم باز نمیشود؟
۹ ـ کشتی تاریخی که بدون یک قطره آب ، میتواند در همه جا سیر کند کدام است؟
۱۰ ـ کدام سوره اگر یک حرفش بیفتد به معنی بیابان و برهوت میشود؟
۱۱ ـ نه سر داره نه پا داره از همه جا خبر داره؟
۱۲ ـ هر چی بخورند سیر نمیشوند؟
موضوعات مرتبط: چیستان،معما،مسابقه،سرگرمی حلال ، طرح فرهنگی مدرسه
طرح ها و ایده های محرم ( برای مخاطب نوجوانان )
طرح و ایده های محرم :
( مخاطب نوجوانان )

- به طرح های سایت خانه طراحان انقلاب اسلامی حتما سر بزنید. (طرحهایی مثل مجموعه نمایشگاهی شمر زمانه و …) یا دیگر سایتهای مختلف طراحی مثل نهضت مردمی پوستر انقلاب و …
- در کنار هیئت، داشتن برنامه های جانبی مثل نمایشگاه و غرفه های مختلف امثال نقاشی و … با موضوع محرم و عاشورا.
- واسه هیئت یه بروشوری چیزی به کمک خود بچه ها تولید کنید. یعنی به بچه ها موضوعاتی که میخواین تو بروشور یا نشریه بیاد رو بگین تا برای شما مطلب رو آماده کنن بعد با ویرایش مطالبشون اونا رو تو نشریه منعکس کنید.
- سی دی کردن گلچینی از مداحی های سال گذشته هیئت و دادن سی دی به حضار.
- دادن مسئولیت های مختلف هیئت مثل نظامت، تدارکات و … به بچه ها.
- پخش کردن کلیپ اول یا آخر هیئت.
- راه اندازی وبلاگ یا سایتی برای هیئت و منعکس کردن گزارشهای هیئت در آن.
- برگزاری مسابقه کتابخوانی بین اعضای هیئت با موضوع محرم.
- هدیه دادن مهر و تسبیح تربت به اعضای هیئت.
- جمع آوری تصاویر شهدای محل برای فضاسازی جلوی هیئت
- مانور دادن روی سبک عزاداری درست … در کلام رهبری
- استفاده از عکسی با قالب یک شکل از امام و آقا برای بالاسر سخنران.
- برگزاری مسابقات عکاسی و طراحی و وبلاگ نویسی و نقاشی و … با موضوع محرم.
- قراردادن دفتری با عنوان ” دلنوشته های محرّمی ” یا با هر عنوان دیگری در جلوی هیئت برای هرکی که خواست چیزی بنویسه.
- کمک گرفتن از خود بچه ها برای جذب دوستاشون یعنی از شورای اصلی هیئت هرکی میاد هیئت، تنها نباید بیاد، حداقل یه نفرو با خودش بیاره.
- قرار دادن کلمن آب در جای مناسب؛ بالای کلمن هم نوشته بشه : السلام علیک یا اباعبدالله .
- برپایی ایستگاه صلواتی بازم به کمک خود بچه ها.
- سعی کنیم هیئت، سخنران محور باشه البته سخنرانی که واسه بچه ها مناسب باشه.
- داشتن پذیرایی های مختصر و ساده بعد از اتمام هیئت مثل عدسی و نون پنیر و آش و … حالا اگه هیئت واسه شام مفصل بانی داشت که چه بهتر.
- از خود بچه ها هم میشه واسه برنامه های هیئت ایده گرفت … ولی خوب باید ایده هاشون بررسی بشه بعد اجرایی.
- هرشب بعد از اتمام جلسه یه بازخوردی از بچه ها گرفته بشه بد نیست.
- اصلی ترین نکته : اخلاص بروبچه های پای کاره…
- اختصاص لباس سیاه یکدست به همه بچه های هیئت البته اونایی که پا ثابتن … هزینشم میشه از خود خونواده ها یا از خود بچه ها گرفت.
- قرائت قرآن در ابتدای جلسه مخصوصا آیاتی که مربوط می شود به کربلا و امام حسین علیه السلام امثال : کهیعص (سوره مریم)؛ وفدیناه بذبح عظیم؛ یا آیاتی که سر مبارک اباعبدالله تلاوت کردند و …
- دادن کارت های حدیث؛ هر شب یک کارت به تعداد اعضای هیئت در قطع نصف آ۶ چاپ می کنیم. یه گوشه کارت هم می نویسیم : یادگاری هیئت …………….. تاریخ محرم ……………
- برنامه های هیئت منظم و بر طبق ساعت مشخص بشه یعنی اگه میگیم از ساعت ۱۹ الی ۲۰:۳۰ واقعا رأس ۱۹ شروع بشه و رأس ۲۰:۳۰ هم تموم.
- توزیع سربندهای سیاه و قرمز در هیئت
- مراسم پرده خوانی محرم (نقالی)
- برگزاری نشست های پاسخگویی به شبهات محرم و عاشورا و عزاداری و … در حاشیه هیئت
- برگزاری مراسم تعزیه خوانی در حد توان
- احیا کردن فریضه امر به معروف و نهی از منکر و بیان اینکه هدف اصلی قیام حضرت این نکته بوده.
- جمع آوری مجموعه ای از وصیتنامه شهدا در رابطه با امام حسین علیه السلام و کربلا و … و خواندن آن ها در هیئت.
- قرار دادن جعبه ای در ابعاد کوچک در فضای هیئت با عنوان طرح مطالعه یک دقیقه ای … که میتوان در آنها فضایل یا احادیثی از امام حسین علیه السلام قرار داد.
- مخصوص مدارس : درست کردن سقاخانه ای موقت در گوشه ای از مدرسه
- داشتن یک سرود پایانی هیئت که هر شب آخر جلسه خونده بشه … که خوبیش اینه بعد محرم همه بچه ها اون شعر رو حفظ میشن.
- پیدا کردن ۱۰ الی ۱۵ تا از بچه های فعال (بیشتر هم باشن که چه بهتر) برای راه اندازی وبلاگ های شهدای کربلا ای موضوعات مرتبط با کربلا؛ یعنی یکیشون به نام حضرت علی اصغر (ع) یه وبلاگ راه میندازه و از طریق مربیا باید بهشون خوراک داده بشه، یکی دیگه درباره حضرت علی اکبر (ع) و ……..
موضوعات مرتبط: محرّم ، طرح فرهنگی مدرسه ، طرح فرهنگی هیات
برچسبها: بیش از 30 طرح فرهنگی برای هیات , سقا خانه در حیات مدرسه , قرآئت قرآن اول هیات
You want the truth-در طلب حقیقت_Way to lead-راه هدایت
سی منبر رمضان قسمت سوم
دینداری حضرت زهرا سلام الله علیها
راه کارهای درمان حسد
مسابقات مفهومی برای جشن ها
ویژگی های حضرت فاطمه سلام الله علیها
فضائل اخلاقی حضرت زینب سلام الله علیها
فضائل اخلاقی زینب سلام الله علیها
معیارهای گزینش قرآنی
متن روضه حضرت معصومه سلام الله علیه
مقام شفاعت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
متن مولودی پیامبر ص
یاد مرگ در روایات
نامگذاری فرزند
پاسخ به یک شبهه؛ زیارت و نژاد پرستی (چرا در زیارت ها به عرب ها سلام می دهیم و به یکی از بزرگان ایران
جود و بخشش
سرنوشت انواع پیوندها و رفاقت ها در قیامت
۲۰ راهکار ترویج فرهنگ غدیر
مهدویت در هفتاد آیه و روایت
چهل حدیث فضیلت مسجد
سایت اسلاید اسکین طراح قالب وبلاگ حرفه ای با امکانات عالی











