تارنمای فرهنگی ألـــمهــدي (عــج)

دارُالتّــسـلـیـم _ مجموعه ای از مطالب مفید فرهنگی دینی

تارنمای فرهنگی ألـــمهــدي (عــج) | کودک

حسین سبزعلی
تارنمای فرهنگی ألـــمهــدي (عــج) دارُالتّــسـلـیـم _ مجموعه ای از مطالب مفید فرهنگی دینی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

چند داستان آموزنده

داستان کوتاه کودکانه از شجاعت، اعتماد به نفس، پشتکار و دوستی - قسمت اول

    در این مطلب می توانید لیست داستان ها و قصه های کوتاه و بلند را مشاهده کنید. اما اگر به دنبال قصه و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات قصه کودکانه صوتی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    با توجه به بازخورد روزهای اخیر خانواده ها، تیم محتوایی رادیو کودک بیش از ۲۰۰ داستان کودکانه از اقصی نقاط جهان را بازنویسی کرده، شما می توانید لیست این داستان های کودکانه را از صفحه ۲۰۰ خلاصه داستان کوتاه کودکانه دنبال کنید.

    جدول داستان های کوتاه

    • علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه
    • پویا و عدم اعتماد به نفس بخاطر لکه های سفید روی پوستش
    • پشتکار بهتر از استعدادی است که به آن مغرور می شویم
    • داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک
    • زندگی دو کبوتر در کنار یکدیگر
    • قصه کوتاه کوالای قهرمان
    • داستان کوتاه کودکانه پچ پچ
    • اسراف نمی کنم زنده بمانم
    • مسواک شتره
    • داستان کوتاه درباره اتحاد
    • بره ابر سفید
    • ۲۰۰ داستان کوتاه کودکانه

    داستان اول: علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه

    در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد.

    مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه.

    علی کوچولو خیلی خوشحال شد و دوید توی مزرعه تا حسابی بازی کنه، اما وسط بازی یکی از تیرهاش اشتباهی خورد به اردک خوشگلی که مادربزرگش خیلی دوسش داشت، اردک بیچاره مرد.

    علی کوچولو که حسابی ترسیده بود اردک رو برداشت و برد یه جایی پشت باغچه قایم کرد.

    وقتی رویش رو برگردوند تا بره به ادامه بازیش برسه دید که خواهرش سارا تمام مدت داشته نگاهش میکرده، اما هیچی به علی نگفت و رفت.

    فردا ظهر مادربزرگ از سارا خواست تا توی آماده کردن سفره ی نهار بهش کمک کنه، سارا نگاهی به علی کرد و گفت مادربزرگ علی به من گفت که از امروز تصمیم گرفته تو کارهای خونه به شما کمک کنه. بعد هم زیرلب به علی گفت: جریان اردک رو یادته.

    علی کوچولو هم دوید و تمام بساط ناهار رو با کمک مادربزرگش فراهم کرد.

    عصر همون روز پدربزرگ به علی و سارا گفت که میخواهد اونها رو به نزدیک دریاچه ببره تا باهم ماهیگیری کنن. اما مادربزرگ گفت که برای پختن شام روی کمک سارا حساب کرده است.

    سارا سریع جواب داد که مادربزرگ نگران نباش چون علی قراره بمونه و بهت کمک کنه.

    علی کوچولو در همه ی کارها به مادربزرگش کمک میکرد و هم کارهای خودش و هم کارهای سارا رو انجام میداد. تا اینکه واقعا خسته شد و تصمیم گرفت حقیقت رو به مادربزرگش بگه.

    اما در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی اونو بغل کرد و گفت:

    علی عزیزم من اون روز پشت پنجره بودم و دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا اینکار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت. اما منتظر بودم زودتر از این بیای و حقیقت رو به من بگی.

    نباید اجازه میدادی خواهرت بخاطر یک اشتباه به تو زور بگه و از تو سوء استفاده بکنه.

    باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگه تکرارشون نکنی.

    اما این رو بدون پیش هرکسی و هرجایی به اشتباهاتت اعتراف نکنی، چون دیگران از اون اعتراف تو به ضرر خودت استفاده می کنند.

    داستان دوم: پویا و عدم اعتماد به نفس بخاطر لکه های سفید روی پوستش

    پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد.

    پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش میخندن و مسخره ش میکنن. بخاطر همین دوست نداشت با بچه ها بازی کند.

    تا اینکه یک روز به مادرش گفت که دیگه دلش نمیخواد به پارک بیاد. مادرش ازش پرسید: ولی چرا پویا جان؟ تو که پارک رو خیلی دوست داشتی. پویا گفت : میترسم بچه ها دست منو ببینن و بخاطر لکه ی روی دستم من رو مسخره کنن.

    مامان پویا بهش گفت: ولی تو که تا حالا با بچه ها بازی نکردی که ببینی مسخره ات میکنن یا نه؟ بعد هم بغلش کرد و گفت فردا باهم میریم با بچه ها بازی می کنیم نت ببینی که مسخره ات نمی کنن و اونا هم دوست دارن با تو بازی کنن.

    فردای آن روز دوتایی به پارک رفتن و مامان پویا رفت پیش بچه ها و بهشون سلام کرد و گفت: بچه ها پسر من پویا میخواد با شما دوست بشه و باهاتون بازی کنه.

    یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: سلام. اسم من آرشه. ما تو رو می دیدیم که با مامانت به پارک میای. ولی پیش ما نمیومدی. حالا بیا بریم با بقیه بچه ها آشنا بشیم.

    پویا به مامانش نگاه کرد و بعد همراه آرش رفت.

    بعد از مدتی که مامانش رفت دنبالش دید که پویا با خوشحالی به طرفش دوید و بعد از بغل کردن مادرش بهش گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بچه ها اصلا اونو مسخره نکردند. اون خوشحال بود که دوستای خوب و جدیدی پیدا کرده و با اونا بهش خوش میگذرد.

    • محیط زندگی، کشور، محله
    • رنگ پوست
    • لهجه، گویش
    • پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل ها
    • زیبایی صورت و ظاهر
    • بیماری
    • نقص عضو
    • و ...

    همگی از طرف خدای بزرگ به انسان ها داده شده اند و هیچ انسان ها اختیاری در انتخاب آن ها نداشته اند، لکه روی دست پویا هم نقص عضوی هست که پویا آن را انتخاب نکرده است.

    داستان سوم: پشتکار بهتر از استعدادی است که به آن مغرور می شویم

    در زمان قدیم دهکده ای بود که بیشترین محصول گندم را داشت. روزی آفت وحشتناکی به گندم های این دهکده زد. معلم تنها مدرسه آن دهکده شاگردانش را صدا زد و به آنها گفت من دوستی دارم که در دهکده ای دیگر زندگی میکند. او راه از بین بردن این آفت را بلد است. باید یکی از شما را به همراه نمونه گندم آفت خورده پیش او بفرستم تا راه نجات از این مشکل را بیابد و ساختن سم آفت کش را به شما یاد بدهد. حالا چه کسی داوطلب انجام دادن این کار است؟

    زرنگ ترین شاگرد کلاس گفت که من انقدر باهوشم که میتوانم سریع روش ساختن سم را یاد بگیرم و برگردم. من میروم.

    معلم قبول کرد اما گفت من یکی از شاگردان معمولی کلاس را نیز همراه تو میفرستم تا تنها نباشی. مراقب او باش.

    آنها فردا صبح به سمت دهکده ی دیگر حرکت کردند و بعد از چند هفته برگشتند.

    همه منظر بودند تا داستان را بشنوند و نحوه ی ساختن سم را یاد بگیرند. شاگرد زرنگ گفت که از ترکیب چند ماده ی ساده میتوانیم سم را بسازیم و آفت را ازبین ببریم و سپس چند ماده را باهم مخلوط کرده و روی مزارع پاشید. اما نه تنها آفت ها از بین نرفتند بلکه بیشتر شدند.

    این بار معلم شاگرد معمولی را صدا زد و خواست که هرچه به یاد دارد را بگوید. او کامل و دقیق مرحله به مرحله از تمیز بودن ظرف سم و اندازه ی دقیق مواد تا زمان آب ندادن به مزرعه را برایشان شرح داد.

    اینبار سم را ساختند و روی مزرعه ها پاشیدند, بعد از مدتی آفت گندم ها از بین رفت.

    همه با تعجب از معلم سوال کردند که چطور ممکن است که روش شاگرد زرنگ عمل نکرده باشد اما شاگرد معمولی توانسته باشد روش درست را یاد بگیرد؟ معلم گفت شاگرد زرنگ به هوش خودش مغرور شده بود و به آموزش دوست من زیاد دقت نکرده بوده است، چون فکر میکرده که با هوش زیاد خود میتواند از پسش بربیاید. اما شاگرد معمولی با دقت کافی و پشتکار زیاد توانست بخوبی سم آفت کش را یاد بگیرد.

    داستان چهارم: داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک

    کرگدن جوانی در جنگل به تنهایی زندگی میکرد.

    روزی پرنده ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز میکرد کرگردن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟

    کرگدن جواب داد: خب کرگدن ها همیشه تنها هستند.

    دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟

    کرگدن که تابحال این کلمه رو نشنیده بود، پرسید: دوست یعنی چی؟

    دم جنبانک گفت: دوست یعنی کسی که همیشه همراه تو باشد، تو رو دوست داشته باشد و بهت کمک کنه.

    کرگدن گفت: ولی من که کمک لازم ندارم.

    دم جنبانک گفت: بهرحال حتما کمکی هست که تو لازم داشته باشی، مثلاً شاید پشت تو بخارد، چونکه لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. اگر کسی به تو کمک کند که حشره های پشتت را برداری میتواند دوست تو باشد.

    کرگدن گفت: اما کسی دوست ندارد با من دوست بشود، چون من زشتم و تازه پوستم هم کلفت است.

    دم جنبانک گفت: اما کرگدن جان، دوست داشتن چیزی است که به قلب مربوط است نه به پوست و ظاهر.

    کرگدن گفت: قلب دیگر چیست؟ من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم و شاخ.

    دم جنبانک گفت: ولی این امکان ندارد، همه قلب دارند.

    کرگدن گفت: یعنی قلب من کجاست؟ چرا آن را نمیبینم؟

    دم جنبانک گفت: چون از قلبت استفاده نمی کنی ؛ ولی مطمئن باش که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. چون به جای این که من را بترسانی یا لگدم کنی، یا حتی مرا بخوری، داری با من حرف می زنی… این یعنی تو میتوانی بقیه را دوست داشته باشی یا حتی عاشق شوی. حالا بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…

    کرگدن داشت دنبال جواب مناسبی می گشت، در همین حین دم جنبانک داشت حشره های روی پوست کلفت او را دانه دانه برمیداشت. کرگدن احساس خوبی داشت ولی نمیدانست چرا؟

    کرگدن پرسید: آیا این که من از اینکه تو حشره های مزاحم را از روی پوستم برداری خوشم می آید و دوست دارم تو روی پشتم بمانی، دوست داشتن است؟

    دم جنبانک گفت: نه. من دارم به تو کمک می کنم و تو احساس خوبی داری چون نیازت را برآورده کرده ام. اسم این نیاز است. دوست داشتن از این زیباتر و مهمتر است.

    کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.

    روزهای زیادی گذشت و هرروز دم جنبانک می آمد و پشت کرگدن می نشست و حشره های کوچک را از روی پوست کلفتش بر می‌داشت، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

    کرگدن یک روز به او گفت : من حس می کنم از تماشا کردن تو احساس خوبی دارم و دلم میخواهد همیشه ببینمت.

    دم جنبانک جلوی او پرواز میکرد و کرگدن تماشا میکرد و سیر نمیشد. احساس میکرد دارد زیباترین صحنه ی دنیا را میبیند و او خیلی خوشبخت است که میتواند دم جنبانک را ببیند. ناگهان احساس کرد که چیز نازکی از چشمش پایین افتاد.

    او با تعجب به دم جنبانک گفت: دم جنبانک عزیزم فکر کنم من قلب نازکم را دیدم که از چشمم پایین افتاد. حالا باید چه کار کنم؟ دم جنبانک اشک های او را دید و گفت نگران نباش، تو کلی از این قلب ها داری.

    کرگدن گفت: اینکه من دلم میخواهد مدام تو را ببینم و وقتی نگاهت میکنم قلبم از چشمم می افتد یعنی چه؟

    دم جنبانک جلوی چشم های او چرخید و گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق میشوند.

    کرگدن پیش خودش فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، شاید یک روز قلبش تمام بشود. اما با اینحال لبخند زد و به خودش گفت:

    من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد …!

    داستان پنجم: زندگی دو کبوتر در کنار یکدیگر

    در گوشه ی یک مزرعه دو کبوتر بودند که با شادی با یکدیگر زندگی می کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند و زندگی در آن مزرعه واقعا برایشان زیبا بود. مدتی گذشت و فصل بهار رسید، آن سال بهار باران زیادی بارید و لانه ی کبوترها مرطوب شده بود.

    کبوتر ماده به همسرش گفت که کاش به لانه ی دیگری برای زندگی برویم، اینجا دیگر خیلی مناسب نیست. اما همسرش گفت که ساختن لانه ای به این قشنگی و بزرگی کار آسانی نیست و بهتر است که همانجا بمانند. چون با رسیدن تابستان هوا گرمتر و بهتر میشود.

    با رسیدن تابستان لانه ی آنها خشک شد و دوباره با خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند. هرروز هرچقدر که میخواستند گندم و برنج میخوردند و مقداری هم برای زمستان در لانه شان انبار میکردند تا اینکه انبارشان کاملا پر شد و برای استفاده در فصل سرما آماده بود.

    تابستان تمام شد و دانه و غذا کمتر شده بود، بنابراین کبوتر ماده در لانه میماند و کبوتر نر به مسافت های طولانی تری برای پیدا کردن دانه میرفت.

    وقتی که بارش باران شروع شد آنها تصمیم گرفتند برای خوردن دانه از انبار آذوقه شان استفاده کنند، اما وقتی به سراغ انبار رفتند دیدند که انگار مقدار دانه ها کم شده و قسمتی از انبار خالی است.

    کبوتر نر خیلی عصبانی شد و به همسرش گفت: تو چرا انقدر شکمو هستی، این دانه ها برای فصل سرما بودند اما وقت هایی که من نبودم تو نصف آنها را خورده ای. حالا در این باران و برف چطور غذا پیدا کنیم؟

    کبوتر ماده با تعجب و ناراحتی گفت: ولی من اصلا به دانه های انبار نوک هم نزدم. نمیدانم چرا انبار خالی شده. شاید موش ها مقداری از آن را خورده اند یا کبوترهای دیگر از انبار ما دزدی کرده اند. با اینحال بیا فعلا از دانه های مانده استفاده کنیم و قضاوت عجولانه نکنیم. با صبر همه چیز مشخص میشود.

    اما کبوتر نر خیلی عصبانی بود. او گفت: من مطمئنم که تنها کسی که به انبار ما دستبرد زده خود تو هستی.و نمیخواهم چیز دیگری بشنوم.

    کبوتر ماده با ناراحتی گفت: کاش انقدر زود درمورد من قضاوت نمیکردی تا روزی پشیمان نشوی. کبوتر ماده برای پنهان کردن کردن ناراحتی ش و دوری از دعوای با همسرش پر کشید و از لانه خارج شد.

    کبوتر نر به زندگی اش تنهایی ادامه می داد. تا اینکه هوا دوباره بارانی شد، کبوتر نر به سراغ انبار رفت و با کمال تعجب دید که انبار دوباره پر شده! کمی فکر کرد و سپس متوجه واقعیت شد. در هوای بارانی لانه ی مرطوب و خیس باعث باد کردن و حجیم تر شدن دانه ها میشد و انبار پر میشد، اما وقتی هوا گرم و خشک میشد دانه ها به اندازه اولیه خود برمیگشتند و انبار خالی بنظر می آمد.

    کبوتر نر از اینکه فهمید قضاوتش کاملا عجولانه و اشتباه بوده بسیار ناراحت شد و از رفتن همسرش ناراحت بود اما دیگر خیلی دیر شده بود و او تنها و غمگین به زندگی اش ادامه داد.

    همه حیوانات جنگل برای حل مشکلاتشان از جغد دانا کمک می گرفتند، کبوتر نر هم به پیش او رفت تا برای بازگشت همسرش کمک بگیرد.

    جغد دانا به کبوتر نر گفت: تو مسئول زندگی همسرت هستی و او هم مسئول زندگی توست.

    همسرت در لانه خراب و نمناک تو در زمستان با تو همراهی کرده است.

    نباید با کوچک ترین اشتباهی با او دعوا کنی و این همه همراهی او را نادیده بگیری.

    حتی اگر همسر تو نیز آن دانه ها را خورده بود تو نباید انقدر تند با او صحبت می کردی.

    خانه جدید و انبار بزرگتری بساز و زندگی را مهیا کن بیا تا من بهت برای پیدا کردن همسرت کمک کنم.

    کبوتر نر روزها و شب ها برای ساخت خانه جدید تلاش کرد هر موقع برای پیدا کردن چوب و شاخه از لانه فاصله می گرفت و بر می گشت میدید قسمتی از خانه ساخته شده است.

    کبوتر نر دلیلی برای این کار نداشت بخاطر همین شروع کرد به انتقال دانه ها به خانه جدید.

    دانه ها را تک تک بر می داشت و به خانه جدید منتقل می کرد.

    او در هر لحظه فقط می توانست چند دانه را به خانه جدید منتقل کند.

    اما در میانه راه متوجه شد که دانه ها هی از خانه قدیم کمتر می شوند و در خانه جدید بیشتر.

    خیلی بیشتر از دانه هایی که خودش جابجا کرده.

    وقتی کار جابجایی دانه ها تمام شد و آخرین دانه ها را به خانه جدید منتقل کرد دید همسرش در خانه جدید مشغول مرتب کردن دانه ها در انبار هست.

    در تمام روزهایی که او خانه جدید را می ساخت و دانه ها را منتقل می کرد همسرش همراهش بود و به او کمک می کرد.

    همانطوری که ما همیشه توصیه می کنیم، بازی، کاردستی و کتاب ساختار ذهنی کودکان در حل مسائل را بسیار شکل می دهد. در این مطلب شما کتاب های مناسب کودکان پیش دبستانی و دبستانی را مشاهده خواهید نمود.

    • بازی های مناسب کودکان
    • کاردستی های کودکان پیش دبستانی و دبستانی
    • دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک

    موضوعات مرتبط: داستان اعتقادی ، اخلاقی و دینی ، مطلب برای جشن تکلیف ، طرح فرهنگی مدرسه ، مطالبی برای کودکان دبستانی ، کودک ، کودک و دبستان

    تاريخ : ۱۴۰۲/۰۸/۱۴ | | نویسنده : حسین سبزعلی |

    46 داستان اخلاقی

    ۱ - حكايت ایمنی از خلق

    روزی امیر المؤمنین علی علیه السلام در حجره بودند و غلامی از آن او، بر در حجره نشسته بود. امیرالمؤمنین او را آواز داد، او می شنید و جواب نمی داد. حضرت بیرون آمد و فرمود: ای غلام آواز من نمی شنیدی؟

    گفت: بلی فرمود: چرا جواب ندادی؟ گفت: برای آن که از تو ایمن بودم.

    حضرت علی(ع) خدا را شکر گزارد، که مرا چنان کرد که بندگان او، از من ایمن اند. ای غلام! برو که ترا آزاد کردم.

    2- حكايت برترین گزینش -- گندم

    استاد وارسته ای می خواست برای خود جانشینی انتخاب کند. در انتخاب جانشینی مناسب از بین شاگردان بسیار، سه نفر را برگزید و درصدد انتخاب بهترین از بین این سه نفر شد. این سه شاگرد، هر سه با ذکاوت و وفادار بودند و طی سال های متمادی درس های بسیاری را از استاد آموخته بودند. استاد واقعاً نمی دانست که کدامیک از این سه تن، برترین اند. از این رو تصمیم گرفت که آنها را در مواجهه با عمل بسنجد .

    آنها را نزد خود خواند و سه قوطی، محتوی گندم تازه به آنها داد و گفت: من راهی سفری بلند مدت هستم و از شما می خواهم با توجه به درایتی که در شما سراغ دارم از این گندم ها با همین طراوت نگاهداری نمائید. بدین طریق استاد با دادن سه قوطی گندم تازه به این سه مرید، راهی سفر شد.

    بعد از حدود یک سال استاد از سفر مراجعت نمود ، شاگردان را نزد خود خواند و خواهان گندم های خود شد. شاگرد اول، استاد را به منزل دعوت کرد و در ِ گنجه مخصوص را که در آن صندوق های تو در تو با قفل های بزرگی بودند، باز نمود. با احترام زیاد، قوطی گندم استاد را پس داد و گفت: استاد عزیز قوطی گندمتان را بدون اینکه حتی باز کنم در امن ترین جای منزلم نگاهداری کردم.

    استاد قوطی را باز و به گندم ها نگاه کرد . گندمها در اثر گرما و هوای راکد خراب شده و کرم گرفته بودند. استاد با نگاهی توأم با شکایت گفت: این که گندم من نیست! من گندم را سالم تحویل داده بودم.

    شاگرد دوم نیز استاد را به خانه خود دعوت نمود و قوطی گندم استاد را از روی طاقچه برداشت، به استاد تقدیم کرد و گفت: استاد عزیز من هر روز در قوطی را باز می کردم تا گندم ها هوا بخورد، ضمن اینکه برای سالم ماندن آن مقداری نمک نیز بدان اضافه نموده ام. استاد قوطی را باز کرد و گفت: این گندم ها کهنه هستند! من گندم تازه به شما تحویل داده بودم.

    شاگرد سوم، استاد را به مزرعه زیبائی دعوت کرد و گفت: استاد عزیز این مزرعه و گندم ها، همه متعلق به شما هستند. من بعد از عزیمت شما به سفر مدتی فکر کردم که چگونه می توانم گندم های شما را سالم و تازه حفظ کنم و به نظرم رسید که بهترین راه، کاشتن آنها می باشد. این گندم زار حاصل همان قوطی گندم شماست و من آن را به شما تقدیم می نمایم. استاد با کمال تحسین، دست خود را روی شانه او گذاشت و گفت: تو بهترین جانشین من هستی.

    3- حكايت بردباری شگفت انگیز

    قیس بن عاصم یکی از بزرگان صحابه، مردی خردمند، حلیم و خویشتن دار بود نوشته اند:

    برادرزاده قیس پسر او را به قتل رسانده بود، چون قاتل و مقتول را پیش او آوردند به برادرزاده اش گفت: کار بدی کردی که پسر عمویت را کشتی. نزد پروردگارت گنهکار شدی. سپس به پسر دیگر خود گفت: برخیز کشته برادر خویش را دفن کن و دست های پسر عمویت را باز کن. آنگاه دستور داد یکصد نفر شتر به عنوان دیه، به مادر مقتول بدهند.

    روزی از قیس سئوال شد که این حلم و بردباری را در کدام مکتب و از چه شخصی آموختی؟ گفت : از اکثم. از اکثم پرسیدند: این حلم و بردباری را از که آموختی؟گفت از آقای عرب و عجم، حضرت علی علیه السلام.

    104 - حكايت بیماری ابن اثیر

    ابن اثیر، مجدالدین ابوالسعادات، مؤلف جامع الاصول و النهایه در زمینه حدیث، از بزرگانی بود كه نزد پادشاهان منزلتی به جا داشت و منصب های مختلفی را به عهده گرفته بود. تا این كه بیماریی عارض وی شد كه دست و پایش از كار باز ماند. به همین سبب نیز ترك مشاغل خویش گفت و از آمیزش مردم ببرید خانه نشین شد. اما رؤسا همچنان به خانه اش آمد و رفت می كردند. تا این كه طبیبی به نزدش آمد و درمان وی را عهده دار شد. اما زمانی كه درمانش كرد و نزدیك شد سلامتیش را بازیابد، مقداری طلایش داد و گفت: براه خویش رو.

    یاران، سرزنشش كردند و پرسیدند كه نمی گذاریش تا شفای كامل حاصل آید؟

    گفت: زمانی كه عافیت یابم، به منصبم خوانند و ناگزیر بدان گردن نهم.

    اما تا زمانی كه بیمارم، به كار مناصب حكومتی نمی آیم و از این رو اوقاتم را صرف تكمیل خویش و خواندن كتب علمی می كنم و با ایشان در كاری كه خشنودشان می سازد، اما خدا را ناخشنود می كند، یار نمی گردم. وی ناتوانی جسمش را برگزید تا بدان از برگماشتگی در مناصب مانع شود و در آن مدت كتاب جامع الاصول و نهایه و جز آنها را برشته تحریر در آورد.

    5- حكايت بینای طمع کار

    منصور دوانیقی مقداری زیادی پول به زیاد بن عبدالله داد تا وی این پول را بین افراد نابینا و یتیم تقسیم کند. فردی به نام ابو زیاد تمیمی که بسیار طمع کار و پول دوست بود به او گفت: نام مرا نیز در میان نابینایان بنویس.

    زیاد گفت: حتماً می نویسم زیرا خداوند می فرماید: فانّها لا تَعمَی الا ابصار ولکن تَعمی القلوب الّتی فی الصّدور

    این کافران را گرچه چشمان سرشان کور نیست اما چشم دل آنها کور است .

    سپس ابو زیاد درخواست کرد که نام فرزندش نیز در دفتر ایتام نوشته شود.

    زیاد گفت: اسم آن را نیز حتماً می نویسم. زیرا هر که پدری چون تو داشته باشد یتیم است

    6 - حکايت پادشاه و حكيم

    پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد. حکیم گفت از تو مسئله ای پرسم بی نفاق جواب گوی، زر را دوست تر می داری یا خصم را؟

    گفت زر را. گفت: چونست که آن را دوست تر می داری( زر ) اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری(خصم) را با خود می بری؟

    پادشاه بگریست و گفت: نیکو پند دادی که همه این پندها در درج است.

    7 - حكايت پند عجیب

    در سال آخر عمر « حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچه ها مزاحمش می شوند، به آنها اعتنا نمی کند.

    حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم. بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.

    پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کاره ای؟ من تو را دیوانه نمی بینم، اما رفتارت هم عاقلانه نیست.

    مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها به دو چیز یقین دارم. اول آن که، فهمیده ام من و این عالم، خالقی بزرگ داریم که در شناختن و بندگی او نباید کوتاهی کنیم.

    دوم آن که، فهمیده ام در این دنیا نمی مانم و پس از مرگ به عالم دیگر خواهم رفت، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از این دو موضوع، بیچاره و پریشان حال شده ام، به طوری که مردم مرا دیوانه می پندارند. شما که خود را عالم مسلمانان می دانید و این همه علم دارید، چرا ذره ای درد ندارید، بی باک هستید و در فکر نیستید؟

    این پند، مانند تیری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقیمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهیه توشه این راه پر خطر بود تا اینکه از دنیا رفت.

    هر کس، در هر مقامی که باشد، نیاز به شنیدن پند و موعظه دارد، زیرا اگر نسبت به آنچه که می شنود دانا باشد، آن موعظه برایش تذکر است و چون انسان فراموش کار است، همیشه محتاج یادآوری است و اگر جاهل باشد، این موعظه برایش دانش و کسب معرفت است. داستان های شگفت- شهید آیت الله دستغیب ص94

    8- حكايت پیغام امام محمد نصر

    سید امام قاضی در بخارا چنین حكایت كرد كه وقتی در سمرقند به سوی سرای قدرطمغاج خان می رفت. ناگاه در راه امام محمد نصر، كه از جمله افراد علمای سمرقند بود، پیش من آمد. از اسب فرود آمدم و او را خدمت كردم. گفت: به نزدیك خان می روی؟

    گفتم: آری. گفت: پیغام من به وی رسان و بگوی كه آنچه به دست كسان تو می رود، یا می دانی یا نمی دانی. اگر می دانی و خاموش می باشی وای بر تو؛ و اگر نمی دانی وای بر ما، كه ما را سلطانی است كه از حال رعیت خود خبر ندارد.

    چون این پیغام بگزاردم او بسیار بگریست و اساس عدل محكم تر نهاد، و بنای سیاست افراشته گردانید. جوامع الحكایات

    9- حكايت تبعیض به جا = بوعلی سینا

    آورده اند که استاد، در کلاس درس نسبت به ابوعلی سینا علاقه وافری نشان داده و وی را بر دیگران ترجیج می داد.

    پدر یکی از هم کلاسی های بوعلی به این روش اعتراض کرد و از استاد خرده گرفت. وی متوقع بود استاد نسبت به فرزند او نیز چنین لطف و مرحمتی را ابراز کند، که استاد این کار را نمی کرد. روزی پدر آن همشاگردی بوعلی، سر کلاس درس حاضر بود و برای چندمین بار استاد را مورد بازخواست قرار داد. معلم برای این که کار را فیصله دهد و لیاقت بوعلی را ثابت کند، بوعلی و آن همکلاسی را از کلاس درس خارج کرد و در غیاب آنها یک لوح زیر تشکچه بوعلی و یک آجر بزرگ به زیر تشکچه فرزند آن معترض گذاشت. سپس آنان را دعوت کرد، تا به کلاس بیایند و در جای خود بنشینند. بوعلی سینا وقتی روی تشکچه نشست بالا و پایین را نگاه کرد ، ولی فرزند آن مرد هیچ تغییری را حس نکرد. استاد از بوعلی سوال کرد، چه تغییری در کلاس رخ داده است؟

    بوعلی گفت: یا زمین کمی بالا رفته یا سقف کمی پایین آمده است.

    استاد از دیگری پرسید، او گفت: بوعلی حرف پوچ و یاوه می گوید، نه زمین بالا رفته و نه سقف پایین آمده.

    استاد به مرد معترض گفت: این است تفاوت این طلبه ها.

    10- حكايت تصمیم شیخ انصاری

    مرحوم شیخ انصاری مدتی در دزفول به امور شرعی مردم رسیدگی می کرد. روزی دو نفر طرف دعوا به محضر او حاضر شده و هر یک ادعای خویش بیان داشته از آن مرحوم درخواست رسیدگی و صدور حکم کردند. شیخ فرمود: امشب بروید و فردا برای نتیجه مراجعه کنید. شب یکی از شخصیت های شهر به شیخ پیغام داد. چون یکی از طرفین دعوا از اقوام من است و با من نسبت فامیلی دارد، استدعایم از شما این است در صدور حکم از او جانب داری کنید. شیخ شبانه از دزفول خارج شد و گفت: در شهری که متنفذین در احکام شرعی مداخله کنند، توقف جایز نیست و نیز آورده اند که وقتی به وی گفتند طلبه ای دزدی کرده گفت: نگویید طلبه ای دزدی کرده، بگویید دزدی در لباس طلبگی اقدام به دزدی کرده است.

    11- حكايت ثمره امانت داری

    در شهر مكه، جوانی فقیر می زیست و همسری شایسته داشت. روزی هنگام بازگشت از مسجد الحرام، در راه، كیسه ای یافت. چون آن را گشود، دید هزار دینار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت.

    زنش به او گفت: این لقمه حرام است، باید آن را به همان محل ببری و اعلام كنی، شاید صاحبش پیدا شود. جوان از خانه بیرون آمد، وقتی به جایی رسید كه كیسه زر را یافته بود، شنید مردی صدا می زند: چه كسی كیسه ای حاوی هزار دینار طلا یافته است؟ جوان پیش رفت و گفت: من آن را یافته ام، این كیسه توست، بگیر طلاهایت را.

    مرد كیسه را گرفت و شمرد، دید درست است. دوباره پول ها را به او بازگرداند و گفت: مال خودت باشد، با من به منزل بیا، با تو كاری دیگر دارم.

    سپس جوان را به خانه خود برد و نه كیسه دیگر كه در هر كدام هزار دینار زر سرخ بود، به او داد و گفت: همه این پول ها از آن توست. جوان شگفت زده شد و گفت: مرا مسخره می كنی؟

    مرد گفت: به خدا سوگند كه تو را مسخره نمی كنم. ماجرا این است كه هنگام شرفیابی به مكه، یكی از عراقیان، این زرها را به من داد و گفت: اینها را با خود به مكه ببر و یك كیسه آن را در رهگذری بینداز. سپس فریاد كن چه كسی آن را یافته است. اگر كسی آمد و گفت من برداشته ام، نه كیسه دیگر را نیز به او بده؛ زیرا چنین كسی امین است. شخص امین، هم خود از این مال می خورد و هم به دیگران می دهد و صدقه ما نیز، به واسطه صدقه او، مقبول درگاه خداوند می افتد! جوان، پول ها به خانه آورد به دلیل امانتداری و صداقت، از ثروتمندان روزگار شد. اویس قرنی، محمد محمدی، ص 229.

    12- حكايت ثواب صلوات

    پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

    در شب معراج، چون به آسمان رسیدم، ملكی را دیدم كه هزار دست داشت و در هر دستی هزار انگشت. آن ملك به كمك دست ها و انگشتانش مشغول حساب كردن و شمارش بود؛ از جبرئیل كه مرا همراهی می كرد پرسیدم:

    این ملك كیست؟ و چه چیز را حساب می كند؟

    جبرئیل گفت: این ملك، موكل به دانه های باران است. او محاسبه می كند كه چند قطره باران از آسمان به زمین نازل شده است. پس من به آن ملك گفتم: آیا می دانی كه از آغاز آفرینش دنیا تا كنون، چند قطره باران به زمین نازل شده است؟

    گفت: یا رسول الله قسم به آن خدایی كه تو را به حق فرستاده، علاوه بر این كه می دانم تا كنون چند قطره باران نازل شده، بلكه محل نزول آنها را نیز به تفكیك می دانم و از تعداد قطره های باران نازل شده بر بیابان، معمور، بستان، شوره زار و قبرستان هم اطلاع دقیق دارم. حضرت فرمودند من از این همه دقت در حفظ شمارش باران در تعجب شدم.

    آنگاه ملك گفت: یارسول الله، با وجود این همه دقت و دست و انگشتان برای شمارش، هنوز در محاسبه یك چیز، ناتوان مانده ام.

    پرسیدم: كدام چیز؟ گفت: قومی از امت شما كه وقتی اسم مبارك شما را بشنوند صلوات می فرستند و من قدرت محاسبه ثواب آن صلوات را ندارم. مستدرك الوسایل ، ج 5، ص 355

    13-حكايت جانشین حاتم طایی

    در اخبار آمده چون حاتم طایی فوت کرد، برادر حاتم از مادرش درخواست کرد؛ حال که حاتم فوت کرده او بر جای حاتم نشیند و مردم مستحق و بیچاره را روزها از سفره خانه، غذا هدیه کند، مادرش مخالفت کرد و گفت: ای نور چشم من تو نمی توانی جای حاتم را پرکنی، چرا که وقتی حاتم کودک شیرخواری بود و سینه مرا می مکید، هر گاه کودکی وارد می شد، سینه را رها می کرد، تا من به آن کودک هم شیر بدهم، اما تو هر گاه مشغول شیر خوردن بودی، اگر کودکی وارد می شد دست بر سینه دیگر من می نهادی که به آن کودک شیر ندهم، هر چه مادر با دلیل و برهان خواست فرزندش را از این کار منع کند که جای حاتم ننشیند، برادر حاتم قبول نکرد، بالاخره رفت و جانشین حاتم شد.

    درویشی مستمند آن روز هفت بار در جامه های مختلف به سفره خانه آمد و جیره دریافت کرد، برادر حاتم در آخرین مرحله درویش را به گوشه ای کشید و گفت: ای مرد نزد خود نگویی این برادر حاتم است و امروز اولین روزی است که بر جای برادر نشسته و حساب و کتاب دستش نیست، با این بار که غذا گرفتی امروز هفت بار از من جیره دریافت کرده ای.

    درویش گفت: ای مولای من، من سی سال، در حیات برادرت هر روز هفت بار جیره می گرفتم، یک دفعه به روی من نیاورد، ولی امروز تو در روز اول مرا رسوا کرده و خطایم را به رخم کشیدی. وقتی این واقعه را برادر حاتم برای مادرش بیان کرد، مادر گفت: گفتم تو نمی توانی جانشین حاتم شوی.

    14-حكايتي از مثنوی معنوی

    مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.

    اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .

    مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.

    سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.

    مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟

    مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟

    چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟

    15- حكايت جوان بدعاقبت

    فضیل بن عیاض شاگردی جوان داشت که از همه شاگردانش داناتر بود. روزی جوان بیمار شد و هر چه درمان کرد، سودی نبخشید و به حال مرگ افتاد. فضیل درهنگام احتضار بر بالین وی حاضر شد و برای راحت جان دادنش، شروع به خواندن سوره یس کرد. اما ناگهان جوان محتضر چشمانش را گشود و گفت: استاد! این سوره را نخوان! فضیل، از خواندن قرآن باز ایستاد و به شاگرد خود تلقین کرد که بگو: لا !اله الا الله.

    شاگرد گفت: نمی گویم من از این کلمه بیزارم و در همان حال دیده از جهان فروبست.

    فضیل، از مشاهده این وضع، بسیار پریشان و ناراحت شد. برخاست و به منزل خود رفت و تا مدتی از خانه بیرون نیامد. شبی در عالم خواب دید که شاگرد جوانش را به سوی جهنم می برند. از او پرسید: تو از بهترین و دانشمندترین شاگردان من بودی، چه شد که خداوند معرفت را از تو باز گرفت و به عاقبت بد، از دنیا رفتی؟

    گفت: به خاطر سه خصلت زشت اهل دوزخ شدم:

    نخست آن که من، مردی سخن چین و نمام بودم و با سخنانم میان مردم اختلاف و دشمنی پدید می آوردم. دوم آن که مردی حسود بودم. هر صاحب نعمتی را می دیدم، آرزو می کردم که خدا آن نعمت را از او باز پس گیرد. سوم آن که شراب می خوردم، زیرا مرضی داشتم که پزشک به من گفته بود باید هر سال یک جام شراب بنوشی و گرنه این بیماری در وجود تو باقی خواهد ماند. من نیز، به خوردن شراب ادامه دادم. به این سه دلیل بود که بد عاقبت شدم و با آن وضع از دنیا رفتم.

    16-حكايت جوان امانتدار

    در زمان حکومت عبدالملک مروان، مرد تاجری بود که همگان وی را به امانت و درستکاری می شناختند. او در بازار دمشق چنان مورد اعتبار مردم بود که بازرگانان، کالاهای خود را برای فروش نزد وی، به امانت می گذاشتند تا به هر قیمتی که صلاح می داند، بفروشد.

    از قضا، تاجر در یکی از معاملاتش، از مسیر امانت منحرف گردید، مرتکب خیانت شد و شخصیت و اعتبارش در بین مردم متزلزل گشت. رفته رفته کسب و کارش از هم پاشید و طلبکاران، در فشارش گذاشتند.

    فرزند بازرگان که جوانی فهمیده و هوشیار بود، از سرگذشت تلخ پدر، درس عبرت گرفت و دریافت که گاه یک خیانت، آبرو و شرف آدمی را بر باد می دهد و زندگی با عزت را به بدنامی و ذلت تبدیل می سازد.

    اما سرانجام رفتار پسندیده جوان، موجب شهرت و عزتش گردید. در همسایگی آنها افسر ارشدی زندگی می کرد که از سوی عبدالملک مامور شد که همراه سربازان به جبهه جنگ روم برود. وی پیش از حرکت، جوان را طلبید و تمام سرمایه نقد خود را که ده هزار دینار سکه طلا بود به او سپرد و گفت:

    این مال نزد تو امانت باشد، اگر در جبهه زنده ماندم که خود مال را پس می گیرم ولی اگر کشته شدم مراقب خانواده ام باش، زمانی که دچار تنگی شدند، یک دهم آن را برای خود برداشته و بقیه را در اختیار آنان قرار بده که آبرومندانه زندگی کنند.

    افسر در جنگ کشته شد. پدر مرد جوان، یعنی همان تاجر شکست خورده، وقتی از کشته شدن افسر مطلع گشت، به پسر خود گفت: کسی از اموالی که نزد تو است خبر ندارد، مقداری از آن را به من بده، وقتی در کارم گشایشی پیدا شد، به تو بازمی گردانم.

    جوان گفت: پدر تو از خیانت به این روزگار سیاه گرفتار شده ای. به خدا سوگند اگر اعضای بدنم را تکه تکه کنند، در امانت خیانت نخواهم کرد.

    مدتی گذشت. خانواده افسر مقتول تنگدست شدند. نزد جوان آمده و از وی تقاضای نوشت نامه ای برای عبدالملک کردند تا کمکی به آنها بکند. جوان نامه را نوشت، اما جوابی نگرفت چرا که افرادی که کشته می شدند نامشان از دفتر بیت المال حذف می گردید.

    در این زمان بود که جوان، فرزندان افسر را طلبید و ماجرای وصیت پدرشان را برای آنها بازگو کرد. فرزندان از شنیدن خبر خشنود شده و گفتند: ما دو برابر وصیت پدر را به شما خواهیم داد.

    چند روزی از ماجرا گذشت، عبدالملک در تعقیب نامه بازماندگان افسر مقتول، آنان را به دربار فرا خواند و از وضع زندگیشان سئوال نمود و آنان ماجرا را تعریف کردند.

    عبدالملک در شگفت ماند، جوان را فرا خواند، از امانتداری اش قدردانی کرد و مقام خزانه داری کشور را به وی سپرد.

    17- حكايت جوان بهشتی

    روزی حضرت موسی علیه السلام در مناجاتی عرض کرد: خدایا! از تو می خواهم که همنشین مرا در بهشت به من بنمایی تا او را بشناسم. در این هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: ای موسی، خدای مهربان می فرماید: همنشین تو در بهشت فلان مرد قصاب است:

    موسی علیه السلام به دکان او رفت. جوان قصابی را دید که به مردم گوشت می فروخت. مدتی او را زیر نظر داشت اما کار برجسته ای از وی ندید.

    هنگامی که شب فرا رسید قصاب به سوی خانه رفت، موسی علیه السلام نیز در پی او روان شد. چون به در خانه رسید موسی علیه السلام گفت: ای جوان! میهمان می خواهی؟

    قصاب گفت: میهمان حبیب خداست، بفرمایید، خوش آمدید!

    جوان، میهمان را به خانه برد و غذایی آماده ساخت. در کنار اتاق تختی قرار داشت و پیرزنی بسیار نحیف در آن آرمیده بود. دستان پیرزن را شست و سپس از غذایی که آماده کرده بود، لقمه در دهانش گذاشت تا سیر شد.

    دوباره پیرزن را روی تخت خوابانید، در آن هنگام پیرزن دهانش را حرکت داد و سخنی بر زبان آورد، اما موسی نتوانست بشنود.

    وقتی قصاب با میهمان خود مشغول خوردن غذا شد، موسی علیه السلام گفت: بگو ببینم این پیرزن با تو چه نسبتی دارد؟

    جوان گفت: او، مادر من است و چون دستم از مال دنیا تهی است، نمی توانم برایش خدمتکاری بگیرم تا از او پرستاری کند. از این رو، خودم کارهایش را انجام می دهم.

    موسی پرسید: وقتی به مادرت غذا دادی، او چه گفت؟

    قصاب گفت: هر بار که مادرم را تمیز می کنم و غذا به او می خورانم، در حقم دعا می کند. می گوید: خدا تو را ببخشد و همنشین حضرت موسی علیه السلام در بهشت قرار دهد.

    موسی علیه السلام گفت: ای جوان، به تو بشارت می دهم که خداوند دعای مادرت را مستجاب فرموده است، زیرا من موسی هستم و جبرائیل مرا از این موضوع آگاه ساخته است.

    18- حكايت جوان بی ادب

    گروهی از جوانان در فصل سرسبز بهار، با اسباب و اثاثیه برای تفریح و غذا خوردن، به صحرا رفتند. سفره غذا را در چمن صحرا گستردند و مشغول خوردن ناهار شدند. در این هنگام، پیرمردی روستایی از راه رسید. گفتند: خوب است برای سرگرمی و خوشگذرانی، کمی او را مسخره کنیم.

    یکی گفت: طاعت شما قبول باشد، خبر دارم که این ماه به استقبال رمضان رفته ای.

    دیگری گفت: اگر هم روزه نبودی، نمی توانستی با ما روی زمین غذا بخوری؛ چون اتوی شلوارت خراب می شد.

    خلاصه، هریک با شوخی های نیشدار، او را آزردند. وقتی از خنده آرام گرفتند، پیرمرد گفت: اگر شما به روستای من می آمدید، بهتر از این پذیرایی می کردم.

    جوانان پرسیدند: روستای شما کجاست؟

    من صاحب غنی آبادام . اگر بدانید چه جای خوش آب و هوایی است! تا این جا پنج فرسنگ راه است؛ بیایید صفا و سرسبزی واقعی را تماشا کنید هزار میش و گوسفند دارم، در این دهات هیچ کس گاوهای مرا ندارد. بیایید از آن نان های شیرمال و ماست های بهشتی بخورید، بیایید، میهمان من هستید.

    لحن جوانان عوض شد. آهنگ صدا و معنای نگاه ها تغییر کرد. گفتند: بفرمایید با ما ناهاربخورید.

    پیرمرد غذای مفصلی خورد و گفت: من نمک نشناس نیستم و حق احسان را بی جواب نمی گذارم. به جای این طعام چرب که با شما خوردم، نصیحتی پدرانه می کنم، بپذیرید که اجر دنیا و آخرت خواهید برد:

    همه کس را صاحب غنی آباد فرض کنید و با همه مودب باشید، اما من به خدا، جز این لباس ژنده، در این دنیا هیچ ندارم.

    قصه ها و مثل ها، مهدی آذریزدی/66

    19- حكايت جوان پاک سرشت

    بازرگانی ثروتی بسیار داشت و از سرد و گرم روزگار، تجربه های فراوان آموخته بود. چون به زمان پیری رسید، سه پسرش را طلبید و به آنان گفت: من همه ثروتم را به سه بخش مساوی تقسیم کرده ام که پس از مرگم، هر یک سهم خود ببرید و میان شما اختلافی پدید نیاید. اما یک قطعه جواهر گرانبها دارم که از پدرم به یادگار به من رسیده است. با خود اندیشیدم که با آن چه کنم؛ سرانجام تصمیم گرفتم خاطره های زندگی شما را بشنوم و به هر کس که بهترین عمل نیک را انجام داده، این جواهر پر ارزش را هدیه کنم.

    پسران بازرگان از شنیدن این سخن، بسیار خوشحال شدند، پیرامون پدر حلقه زدند و به نقل خاطره های خویش پرداختند.

    پسر بزرگ گفت: ای پدر! روزی جلوی رودخانه ایستاده بودم، دیدم کودکی در حال غرق شدن است و برای نجات خود، کمک می خواهد، بی درنگ خود را در آب افکندم و کودک بی گناه را از مرگ حتمی نجات دادم.

    بازرگان گفت: کاری که تو کرده ای، بسیار خوب و شایسته است، اما جز ادای وظیفه چیز دیگری نبوده است.

    پسر دوم گفت: چند ماه پیش با یکی از دوستان ثروتمندم، به سفر می رفتم. او در راه، بیمار شد، کیف پول و اشیای قیمتی خود را به من سپرد، بی آن که مدرک و سندی از من داشته باشد، متاسفانه بر اثر سکته قلبی، ناگهان بدرود حیات گفت. کسی از موضوع خبر نداشت و می توانستم تمام ثروت دوستم را تصاحب کنم، ولی امانت وی را، بی کم و کاست، به فرزندانش باز دادم.

    پدر گفت: کار تو نیز شایسته تحسین و تمجید است، اما تو نیز مانند برادرت، به وظیفه ات عمل کرده و با این کردار نشان داده ای که جوان امین و درستکاری هستی.

    پسر کوچک گفت: پدر جان! دوستی داشتم که سالیان دراز با هم رفیق بودیم، اما به تازگی به واسطه پاره ای اختلافات، میان ما دشمنی ایجاد شد، او خسارتی بسیار برایم پدید آورد و حتی چند بار قصد جانم کرد. روزی برای تفریح و گردش به کوهستان رفته بودم. او را دیدم که در کنار پرتگاهی خوابیده است. می توانستم او را به میان دره بیندازم و انتقام گذشته خویش را بگیرم، ولی چون این کار را بر خلاف عزت نفس و جوانمردی دیدم، از آن چشم پوشیدم. در عوض، او را از خواب بیدار کردم و از آن خطر نجاتش دادم و سپس به راه خود رفتم.

    پیرمرد ناگهان از خوشحالی فریادی کشید و دستهای لرزانش را به سوی چشم هایش برد تا اشک های شادی اش را پاک کند. سپس گفت: آه پسرم ! تو جوان خوش قلب هستی، دستت را جلو بیاور ، این انگشتر گرانبها شایسته دست توست.

    20- حكايت جوان پاکدل

    روزی واعظی بر فراز منبر می گفت: ای مردم! هر کس بسم الله را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود.

    جوان ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه، بسم الله گویان، پا بر آب نهاد و از رودخانه گذشت.

    روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد، آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کرد تا از او به شایستگی پذیرایی کند. واعظ نیز دعوت جوان پاکدل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان بسم الله گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام بر نمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز، چنین می کنم. پس چرا اینک برجای خود ایستاده ای، بسم الله بگو و از روی آب گذر کن.

    واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم.

    21- حكايت جوان پر تلاش

    امیر تیمور گورکانی، در هر پیشاوری چنان پایداری می کرد که هیچ مشکلی نمی توانست او را از رسیدن به هدف باز دارد. هنگام روی آوردن سختی ها همواره می گفت:

    روزی در جوانی از دشمن شکست خوردم، به ویرانه ای پناه بردم و به پایان کار خویش می اندیشیدم. ناگهان چشمم بر مورچه ای ناتوان افتاد که دانه گندمی از خود بزرگتر برداشته بود و از دیوار بالا می رفت. چون نیک شمارش کردم، دیدم آن دانه گندم، شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد، اما مورچه دانه را رها نکرد و سرانجام آن را بر سر دیوار برد.

    از دیدن این استقامت و پایداری، چنان قدرتی در من پدیدار شد که هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. با خود گفتم: ای تیمور! تو از این مورچه کمتر نیستی، برخیز و بکوش و در پی کار خود باش. برخاستم، همت گماشتم و پایداری ورزیدم تا بدین پایه از عزت و سلطنت رسیدم.

    22- حكايت جوان تائب

    علی بن حمزه گوید: دوست جوانی داشتم از نویسندگان بنی امیه. روزی به من گفت: از امام صادق علیه السلام اجازه ملاقات بگیر. چون اجازه یافت، داخل خانه امام شد، نشست و گفت: جانم به فدایت! من کارمند دیوان بنی امیه هستم و از دولت آنان به ثروتی هنگفت دست یافته ام.

    امام فرمود: اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که برایشان بنوسید، مال بیاورد، جنگ کند و به جماعتشان حاضر گردد، حق ما را غصب نمی کردند.

    جوان گفت: آیا راه نجاتی برای من هست؟ فرمود: اگر بگویم، آن را انجام می دهی؟

    گفت: آری. امام فرمود : هر مال و ثروتی که در دیوان آنان به دست آورده ای، به صاحبانش بازگردان و هر کس را نمی شناسی، از جانب او صدقه بده. در این صورت، من بهشت را برایت ضمانت می کنم.

    جوان سرش را به زیر انداخت و لختی اندیشید. سپس سر برداشت و عرض کرد: انجام می دهم.

    او با ما به کوفه بازگشت و همه آن ثروت را به صاحبانش بازگرداند. ما مقداری پول، لباس و لوازم زندگی فراهم کردیم و برایش فرستادیم. چند ماهی نگذشت که خبر یافتیم بیمار شده است. هر روز به عیادتش می رفتیم. یک روز که به عیادتش رفتم، در حال جان دادن بود. در لحظه مرگ، چشمانش را گشود و گفت: ای علی بن حمزه! به خدا سوگند، مولایت به وعده خود وفا کرد. این را گفت و از دنیا رفت. او را غسل دادیم و به خاک سپردیم. پس از چندی که به مدینه رفتیم به خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم. چون نگاه امام به من افتاد، بی آن که چیزی گفته باشم، فرمود: ای علی! به خدا سوگند ما به وعده خود درباره آن دوستت، وفا کردیم.

    23- حكايت جوان خوش چهره

    در قریش، جوانی بود زیبا و خوش چهره. وی، زندگی مرفه و آسوده ای داشت. مردم قریش، به خاطر لطافت و زیبایی صورتش ( که همچون پنجه ی آفتاب بود ) او را "شماس" لقب داده بودند.

    هنگامی که پیامبر اسلام (ص) به رسالت برانگیخته شد، شماس بن عثمان، دعوتش را پذیرفت و خود را برای هرگونه فداکاری آماده کرد و سپس، بر اثر شکنجه های بیش از حد دشمنان، به دستور پیامبر (ص) خانواده و شهر خویش را ترک گفت و به حبشه هجرت کرد.

    پس از چندی، شماس از حبشه به مکه بازگشت و دوباره، با گروهی از مسلمانان به یثرب هجرت کرد. پیامبر (ص) که به مدینه آمد، میان او و حنظلة بن ابی عامر، عقد برادری بست.

    عشقی آتشین نسبت به خدا و اسلام، تمام صفحه دل شماس را فرا گرفته بود. او در راه معشوق، سر از پا نمی شناخت. وقتی جنگ بدر آغاز شد، شماس در نبرد شرکت جست و آسیب سختی بر مشرکان وارد ساخت.

    سال بعد، جنگ احد پیش آمد و پیامبر (ص) پرچم جنگ را برافراشت. در این جنگ، بر مسلمانان شکست سنگینی وارد شد و بسیاری پا به فرار گذاشتند. هر چه رسول خدا (ص) آنان را به مقاومت و ایستادگی فرا خواند، توجهی نکردند، اما شماس، همچون کوه در برابر مشرکان ایستاد و از چپ و راست، به آنان یورش آورد. پیامبر (ص) هر گاه به او می نگریست، می دید که سخت مشغول نبرد است. پیامبر (ص) در جنگ احد، از شدت ضربه های وارد بر جسم و صورتش، از حال رفت و گروهی از یارانش نیز کشته شدند. شماس، همچون سپری پولادین از پیامبر (ص) حفاظت می کرد. ضربه های شمشیر دشمن، پیاپی بر بدنش وارد می شد و تیرهای مشرکان، اندامش را پاره پاره می ساخت، اما شماس همچنان پایداری می کرد. سرانجام، شماس قهرمان، بر اثر شدت زخم و جراحت، از پای درافتاد. پیکر مجروح و نیمه جانش را به مدینه آوردند. پس از یک شبانه روز، در سی و چهار سالگی، در مدینه جان سپرد و به خیل شهیدان پیوست. از رسول خدا (ص) نقل شده است که فرمود: من، هیچ کس را در بهشت همچون شماس ندیدم.

    24- حكايت جوان خیرخواه

    در بنی اسرائیل، دو برادر جوان بودند که به یکدیگر بسیار مهربانی و محبت می ورزیدند و هر دو، در یک دشت زراعت داشتند. یکی از برادران ازدواج کرده و پدر چند فرزند بود و دیگری، به دلیل فقر و تنگدستی، هنوز ازدواج نکرده بود.

    چون فصل درو کردن گندم رسید، گندم خود را خرمن کردند و پس از جدا ساختن گندم ها از کاه، تصمیم گرفتند محصول را به خانه ببرند. هنگام غروب، برادر بزرگتر برای انجام کاری، گندم های خرمن شده اش را به برادر کوچک سپرد و به سوی خانه رفت.

    هنگامی که او از نظر ناپدید شد، برادر کوچک با خود گفت:

    من که ازدواج نکرده ام و خرج زندگی ام بسیار کم است، ولی برادرم عائله مند است و جز این گندم ها، چیزی ندارد. بهتر است مقداری از گندم خود را روی سهم او بریزم که نان بچه هایش تامین گردد. سپس، مقداری از گندم هایش را روی محصول برادر ریخت.

    هنگامی که برادر بزرگ باز گشت، شب شده بود و برادر کوچک می خواست به خانه برود. گندمش را به برادر سپرد و رفت. برادر بزرگ نیز پیش خود گفت: الحمدلله من که صاحب خانه و همسر و اولاد هستم، اما برادرم به سبب فقر و تهی دستی، ازدواج نمی کند. بهتر است مقداری از گندم خود را روی محصول او بریزم تا سهم گندمش افزایش یابد و بتواند ازدواج کند. با این نیت، مقداری از گندم خود را روی سهم برادرش ریخت.

    چون خداوند از آن دو جوان خیرخواه، این ایثار و گذشت را دید، اراده اش به آن تعلق گرفت که به هر دو برادر، وسعت رزق عنایت فرماید و آنان را از فقر نجات دهد.

    بدین جهت، هر یک از برادران که گندم خود را برداشت، می دید دو برابر سال گذشته است و بسیار متعجب می شد. آنها می پنداشتند علت افزایش گندم برادر دیگر، به خاطر آن است که گندم خود را بر روی محصول او ریخته است. اما نمی دانستند که در اثر اخوت و خیرخواهی و صله رحم، خداوند به گندم آنان برکت عطا فرموده است. صد و ده حکایت علی قرنی ج2/ 36

    25- حكايت جوان عاقبت اندیش

    در روزگاران پیشین، جوانی به سفری دریایی رفت. از قضا، طوفانی بر آمد و كشتی را شكست و اهل كشتی غرق شدند. اما او به تخته پاره ای چسبید و خود را به خشكی رسانید و نجات یافت .

    چون قدری راه یافت، ناگهان به شهری رسید. گروهی از امیران و وزیران را دید كه سواره ایستاده اند. چون او را دیدند، همه پیاده شدند و خلعت پادشاهی بر وی پوشانیدند و بر تخت سلطنتش نشانیدند. اركان دولت نیز كمر به خدمتش بستند و خزاین كشور را در اختیارش نهادند.

    جوان با خود اندیشید كه چه رازی در این امر نهفته است. چند روزی به كار كشورداری پرداخت. شبی به فكر فرو رفت كه خدای بزرگ مرا از چنان غرقابی نجات داده و بی هیچ سختی و رنجی، به چنین مملكتی رسانیده است، اما به هر حال نباید از عاقبت خود غافل گردم.

    از این رو، مردی فهمیده از میان وزیران برگزید و او را محرم اسرار خود كرد و هر رازی كه داشت، با او در میان می گذاشت. روزی در خلوت از او پرسید: ای وزیر دانا ! احوال این مملكت و سلطنت را به من بگو، كه چه سری در آن نهفته است؟

    وزیر پاسخ داد: ای جوان خوشبخت! راز این قصه را از من مپرس، كه اگر این حال بر تو آشكار شود، عیش و نوش بر تو تباه گردد.

    پادشاه گفت: من تو را دوست خود می دانم و از میان همگان، تو را برگزیده ام. البته باید سر این مطلب را با من بگویی تا به تدبیر آن بپردازم، چه علاج واقعه، پیش از وقوع باید كرد.

    چون وزیر دانست كه او، جوانی عاقل و هوشیار است و پایان كار را در نظر دارد،‌ گفت: ای پادشاه ! چون در اندیشه پایان كار هستی، باید رازی مهم را به عرض برسانم. بدان كه این مردم را عادت چنان است كه هر سال در روزی معین، پادشاه خود را از تخت فرود می آورند و به دریا می اندازند و روز دیگر، غریبی را كه از راه می رسد و از این راز آگاه نیست، می آورند و بر تخت پادشاهی می نشانند، چنان كه تو را آورده اند.

    جوان عاقبت اندیش گفت: ای وزیر كاردان! اكنون كه اختیار و قدرت در دست ماست، چاره آن روز را باید كرد، در نظر تو چاره چیست؟

    وزیر گفت: ای پادشاه! در آن سوی دریا، جزیره ای است همیشه سبز و خرم. مصلحت آن است كه معماران و كارگران را بفرستیم تا در آن جا، شهری بنا كنند و خانه های عالی و قصرهای بلند پایه بسازند و آنچه لازم باشد، به آن محل بفرستیم. شماری قایق و افراد شناگر نیز آماده نگه داریم، تا آن روز فرا رسد. من، پیش تر می روم و خدمتكاران را با قایق ها بر روی آب پراكنده می سازم تا وقتی تو را به دریا می اندازند، بگیرند و به آن مكان برسانند و با خیال راحت، روزگار را به خوشی و آسایش بگذرانی.

    سپس به كار مشغول شدند و در اندك زمانی، آن شهر را ساختند و از كالاهای گرانبها آنچه بود پیش فرستادند. روزی كه مردم شهر خواستند پادشاه را به دریا بیندازند، وزیر دانا، شاه را آگاه ساخت و خود پیش تر رفت و در زمان مقرر، قایق ها را آماده ساخت. با غواصان و شناگران ماهر، به انتظار نشست.

    چون مردم بر سر پادشاه ریختند و او را از شهر بیرون آوردند و در دریا انداختند، آنان از سوی دیگر، وی را گرفتند و در قایق جای دادند و به شهری رسانیدند كه پیش تر ساخته بود. پادشاه و وزیر به شهر رسیدند، در حالی كه همه چیز در آن جا، آماده بود.

    26- حكايت حاجت خود را به همه نگو

    مردی از انصار، نزد امام حسین(ع) آمد و خواست تا نیاز مادی خود را به امام بگوید. امام (ع) فرمود: ای برادر! نیاز خود را به زبان نگو تا آبرویت را نگاه داشته باشی! هر چه می خواهی در نامه ای بنویس و بیاور. من، به خواست خداوند به قدری به تو کمک خواهم کرد که تو را خوشحال کند.

    آن مرد نوشت: یا ابا عبدالله ! فلان شخص پانصد دینار از من طلبکار است. او طلب خود را خواسته است و من اکنون مالی ندارم. از او بخواه تا به من مهلت دهد، پس از سر و سامان یافتن روزگارم، طلب او را خواهم داد.

    امام، پس از خواندن نامه، وارد منزل شدند و کیسه ای همراه خود آوردند، که هزار دینار در آن بود. کیسه را به مرد دادند و فرمودند: با پانصد دینار آن قرضت را ادا کن و پانصد دینار دیگر را خرج زندگی ات کن. از این پس حاجت خود را جز با سه تن در میان مگذار: دیندار، جوانمرد و آبرودار؛ زیرا دیندار به خاطر دینداری اش به تو کمک خواهد کرد؛ جوانمرد از جوانمردی خود شرم می کند و به تو یاری می رساند، و آبرودار می فهمد که تو برای حفظ آبرویت حاجت خود را به او گفته ای، او نیز آبرویت را حفظ می کند و حاجت تو را بر می آورد.

    27- حكايت حضرت سلیمان و خارپشت

    در قصص و تواریخ آورده اند که وقتی جبرئیل علیه السلام به نزد سلیمان پیامبر آمد، قدحی آب حیات آورد و گفت: آفریدگار تعالی ترا مخیر کرد، بدان که این جام بخوری، تا قیامت زندگانی یابی. سلیمان این معنی را با جن و انس و حیوانات مشورت کرد. همگی گفتند: بباید خورد تا حیات جاودانی یابی.

    سلیمان اندیشه کرد که هیچ جنسی از حیوانات باقی مانده که با وی مشورت نکرده باشم؟ او را یاد آمد که با خارپشت مشورت نکرده ام. پس اسب را به نزد خارپشت فرستاد و او را طلب کرد. خارپشت نیامد و امتناع نمود.

    حضرت سلیمان، سگ را بفرستاد. خارپشت بیامد.

    سلیمان گفت: پیش از آنکه در کار خود، تو را مشورت کنم، بگو اسب را که بعد از آدمی، هیچ جانوری شریف تر از وی نیست، به طلب تو فرستادم و نیامدی، و سگ خسیس ترین حیوانات است بفرستادم بیامدی؛ حکمت چه بود؟

    گفت: از آنکه اسب اگر چه حیوانی شریف است، اما وفا ندارد. ولي سگ اگر چه خسیس است، اما وفادار است که برای نانی که از کسی یابد همه عمر او را وفاداری کند. لاجرم به قول بی وفایان نیامدم و به اشارت وفاداری، بیامدم.

    پس سلیمان گفت: مرا جامی آب حیات فرستاده اند و مخیر گردانیده که اگر خواهم، بخورم و اگر خواهم رد کنم. همه نظر داده اند که بخورم. تو چه می گویی؟ خارپشت گفت: این جام را تو تنها خواهی خورد، یا با فرزندان و دوستانت؟

    گفت: مرا تنها فرموده اند. خارپشت گفت: پس درست آن است که رد کنی و نخوری. گفت: چرا؟

    خارپشت گفت: چرا که چون ترا زندگانی دراز شود، همه دوستان، زن و فرزندانت پیش از تو بمیرند و ترا به غم هر یکی هزارغم و ماتم روی نماید. و چون یاران و دوستانت نباشند، حیات بی ایشان به چه کار آید؟

    سلیمان این رای را بپسندید و آن آب را رد کرد.

    28- حكايت حضرت سلیمان و علم زبان حیوانات

    حضرت سلیمان در بیان برخی از علومی كه نصیب وی و پدر بزرگوارش حضرت داود شده می‌فرماید:

    ‌یا ا‌یها الناس عُلِّمنا منطق الط‌یر و أُوتینا من كل شیء ان هذا لهو الفضل المبین(1)

    ما زبان و منطق پرنده‌ها را می‌دانیم. خداوند آنچه را لازمه‌‌ ارشاد و هدا‌یت در ا‌ین نظام است به ما داده است، چه در مسا‌یل تشر‌یع و چه در مسا‌یل تكو‌ین، و بسیاری از امور را مسخّر ما كرده است و این فضلی آشكار است.

    در قیامت آنگاه كه انسانها از شهادت اعضا و جوارح تعّجب كرده، از آنها می‌پرسند: چرا علیه ما گواهی داده‎ا‌ید؟ می‌گو‌یند: خدا‌یی كه همه چیز را به سخن درآورد، ما را گو‌یا كرده است:

    و قالوا لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا الله الذّی انطق كل شیء.(2)

    معلوم می‌شود نطق خاصی است كه خدای سبحان با آن نطق موجودات را اِنطاق می‌كند.

    پس غیر از آن اصوات و علا‌یم و شواهدی كه نشانه‌‌ امور مشخصی است، منطقی هم هست كه موجودات عالم از آن برخوردارند، لیكن فهم آن نصیب افراد عادّی نیست، چنانكه تحصیل آن با علم‌الدراسه میسور نیست. سلیمان و داود منطق الط‌یر را می‌دانستند اما نه به ا‌ین معنا كه تنها از علا‌یم و رفتار حیوانات، پی به مقاصدشان ببرند، بلكه افكار و اند‌یشه‎های حیوانات را هم به ‌وسیله‌‌ حروف ‌یا غیر حروف تشخیص می‎دادند. نمونه‎ها‌یش داستان "نمل" و "هدهد" است.

    سلیمان و داود(علیهماالسلام) از استدلال، طرز تفكر و اند‌یشه‎های ا‌ین حیوانات با خبر بودند، ولی ما انسان‎های عادی، چون اعضا و جوارح و مشاعرمان به گناه آلوده است نسبت به این علوم و عوالم محروم و نامحرمیم. نه ا‌ین كه كسی جلوی مدارك و مشاعر ما را گرفته، ‌یا خداوند بر چهره و جمالِ آفر‌ینش پرده آو‌یخته باشد، بلكه این پرده كه تار و پود آن گناهان است دستباف خود ماست كه بر دیدگان خود آو‌یخته‎ا‌یم.

    ا‌ین گناه است كه پرده‌ی‌ چشم و گوش شده و موجب ناشنوا‌یی و نابینا‌یی آنهاست. اگر گناه نكنیم ا‌ین پرده‎ها رقیق شده و كم كم برطرف می‎گردد و ما هم آنچه را د‌یگران شنیده و د‌یده‎اند، می شنو‌یم و می‎بینیم. آنگاه معلوم می‌شود كه در شنیدن تسبیح جهان آفر‌ینش و مشاهده‌ی‌ جمال طبیعت، چه لذّتی است. ما چون آن لذّتها را نچشید‌یم، خود را در لذا‌یذ موهوم سرگرم كرده‌ا‌یم.

    خداوند در قصه سلیمان(علیه‎السلام) می‎فرما‌ید: و حشر لسلیمان جنوده من الجن والانس والط‌یر فهم ‌یوزعون(3) همه سپاه و ستاد سلیمان برای او محشور و مجموع بودند.

    جمع كردن چیزی را با قدرت، فشار و سلطه، حشر گویند. در قیامت كه روز حشر است، همه با فشار از جای خود كنده شده، به ‌پیشگاه خداوند و صحنه‌ی‌ قیامت احضار و كشانده می‌شوند. راز این كه در این آیه كریمه، ابتدا نام جنّ آمده، آن است كه تسخیر و حشر جن دشوارتر از تسخیر و حشر انس است، زیرا اِنس زودتر اُنس می‎گیرد. حشر همگان برای سلیمان به ا‌ین گونه است كه هر كدام در جای معین قرار گرفته، با آرایش و هماهنگی خاص حركت می‌كردند، تا آن كه به سرزمینی رسیدند كه مورچگان در آن به سر می‎بردند، مورچه‌ای به د‌یگر مورها گفت:

    حتی اذا أتوا علی واد النمل قالت نملة یا أیها النمل ادخلوا مساكنكم لا یحطمنكم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون(4)

    وارد لانه‎ها شو‌ید، سلیمان با سپاهش در حركت است، مبادا شما را ز‌یر دست و پا بكوبند و در هم بشكنند.

    سلیمان(علیه‎السلام) كه از منطق حیوانات با ‌خبر بود با شنیدن ا‌ین سخن تبسمّی كرد:

    فتبسّم ضاحكاً من قولها(5)

    چون اوّاب و رجّاع إلی الله بود، گفت: ربّ اوزعنی ان اشكر نعمتك التی علیّ و علی والدی و ان اعمل صالحاً ترضیه وادخلنی برحمتك فی عبادك الصالحین.(6)

    خدا‌یا، به من توفیق ده كه شكرگزار ا‌ین نعمت و (سلطنت) كه تو به من و پدر و مادرم بخشیدی، باشم.

    سلیمان(علیه‎السلام) حق‎شناسی نعمت، شكرگزاری نعمت پدر و مادر، درخواست عمل صالح و ورود در جمع عباد صالح را از خداوند درخواست كرد. این كمالات، برخی از اوصاف منعم علیهم است كه د‌یگران توفیق پیمودن راه آنان را از خداوند می‎خواهند.

    سلیمان(علیه‎السلام) نه تنها برای نعمتی كه به وی ارزانی شده خواهان توفیق حق‎شناسی است بلكه خواستار توفیق شكرگزاری از نعمتی هم كه خداوند بر پدر و مادر او روا داشته هست. معلوم می‎شود داشتن پدر و مادر صالحی كه مورد انعام حق باشند نعمتی خوب و شا‌یان شكر است، و چون شكرگزاری از نعمت ایمان پدر و مادر مخصوص پیامبران نیست، بنابر این ما نیز موظّفیم كه شكرگزار نعمت دینی پدران و مادران خود باشیم. ا‌یمانی كه خدای سبحان به پدر و مادر مرحمت كرده نعمت است و فرزند با‌ید در برابر ا‌ین نعمت هم حق‎شناس باشد.

    این نیایش حضرت سلیمان ثابت می‌كند كه پدر و مادر او هم مؤمن بوده‌اند. بنابر این آنچه در بعضی اسرائیلیات آمده است كه‌ ـ ‌معاذالله ـ حضرت داود با همسر ادر‌یا ازدواج كرده و ـ معاذالله ـ سلیمان حاصل آن ازدواج است، مورد تكذ‌یب قرآن كر‌یم است.

    قرآن كر‌یم داستان اصیل انبیای الهی را با صیانت از آسیب هرگونه تحر‌یف نقل كرده و روشن می‎كند كه آنچه در كتاب های انبیای گذشته ‌یافت می‌شود، تحر‌یف شده است و آن كتاب‎های اصیل از لوث ا‌ینگونه تحر‌یف‎ها مصونند، از این رو اگر قرآن كر‌یم نمی‌بود، كتاب‎های تحر‌‌یف شده قبلی هیچ ارجی نداشت.

    تذكر: معنای علمنا منطق الط‌یر ا‌ین نیست كه ما فقط منطق پرندگان را می‎دانیم، تا این كه چون مورچه جزو پرندگان نیست، با تكلّف بگوییم: آن مور دارای پر بود و جزو پرندگان است. جمله‌ی‌ و اوتینا من كل شیء نشان می‎دهد كه سلیمان منطق حیوانات د‌یگر را هم می‌دانست، چنانكه در روا‌یات آمده است كه امام معصوم(علیه‎السلام) منطق و سخن هر حیوانی را می‌فهمد.(7)

    29- حكايت دومین و سومين پيامبر

    خداوند تبارک فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا كُلَّ مَا جَاء أُمَّةً رَّسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ فَبُعْدًا لِّقَوْمٍ لَّا یُؤْمِنُونَ

    سپس پیامبران خود را پى‏درپى فرستادیم. هر بار كه پیامبرى به سوى امتش آمد تكذیبش كردند، ما نیز آنها را از پى یكدیگر هلاك نمودیم و آنها را عبرت‏ها و داستان‏ها كردیم. پس نابود باد قومى كه ایمان نمى‏آورند

    سوره مؤمنون : 44

    اولین کسى که بعد از رحلت آدم علیه السلام به مقام پیامبرى نائل آمد، حضرت شیث، هبة الله بود. او وصى و جانشین آدم شد و امانت هاى الهى و صحیفه هائى که جانب خداوند نازل شده و جمعا بیست و یک صحیفه بود، دریافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعالیم و هدایت و راهنمائى فرزندان آدم که رفته رفته جمعیت قابل ملاحظه‌اى را تشکیل می‌دادند کمر بست.

    از میان آثار بجاى مانده از آن صحیفه‌ها، این صحیفه است که خداوند به آدم وحى فرستاد که:

    من تمام نیکى‌ها و سعادت ها را در چهار کلمه براى تو بیان می‌کنم.

    آدم پرسید: آن چهار کلمه کدامند؟

    خطاب آمد: کلمه اول از آن من، کلمه دوم از آن تو، کلمه سوم میان من و تو و کلمه چهارم میان تو و مردم.

    آنکه از آن من است این است که مرا بپرستى و شریکى براى من قرار ندهى.

    آنکه از آن تو است آنکه در برابر کارهایى که مى‌کنى، آنچه را که بیش از هر چیز به آن نیازمندى، به تو پاداش دهم .

    آنکه میان من و تو است آنکه از تو دعا کردن و خواستن و از من اجابت و پذیرفتن.

    و بالاخره آنکه میان تو و بندگان من است این است که براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى.

    آدم پس از گذراندن عمرى طولان ، احساس کسالت و ناتوانى کرد. به فرزندش شیث گفت: پسرم، زمان مرگ من نزدیک شده و اینک من مریض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده که تو را وصى خود قرار دهم و ودیعه‌هاى او را به امانت نزد تو بگذارم، اینک وصیت نامه من که شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند می‌باشد، زیر سر من است. وقتى من از دنیا رفتم آن را بردار و کسى را نیز از آن مطلع مکن.

    در وصیت نامه من تمام مسائلى که به آن نیازمند شوى، چه در امور دینى و چه در مسائل دنیوى ثبت و ضبط شده است

    پسرم ، در این لحظات که بیمارى و رنج بر من غلبه کرده ، میل دارم از میوه‌هاى بهشتى، تناول کنم.

    از دامنه کوه بالا برو و هر یک از فرشتگان را دیدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مریض است و از شما می‌خواهد کمى از میوه‌هاى بهشتى براى او هدیه بفرستید.

    شیث به دامنه کوهستانى که در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، میوه‌اى بدست آورد.

    در بین راه جبرئیل را با گروهى از فرشتگان دید، جبرئیل بر او سلام کرد و پرسید: کجا می‌روى؟

    گفت: پدرم مریض شده و از من خواسته است مقدارى از میوه‌هاى بهشتى، از فرشتگان به رسم هدیه بگیرم و اینک براى این منظور به کوه آمده‌ام.

    جبرئیل گفت: خداوند به تو صبر و اجر عنایت کند پدرت چشم از جهان پوشید و به عالم ابدى پیوست. آنگاه همگى کنار جسد آدم آمدند. فرشتگان به فرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.

    شیث جلو ایستاد و نمازى با پنج تکبیر، به همان شیوه‌اى که خداوند در دین اسلام مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت، بر جنازه آدم خواند.

    سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئیل، با احترام و تجلیل فراوان به خاک سپردند و شیث در غم از دست دادن پدر بی‌تابى می‌کرد. جبرئیل او را دلداری داد و به ادامه زندگى و انجام وظیفه پیامبرى تشویق نمود.

    شیث بیش از هزار سال زندگى کرد و همواره با جبرئیل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دریافت و به مردم ابلاغ می‌‌کرد. بر اساس ‍ سنت تغییر ناپذیر آفرینش، دوران زندگى شیث به سر آمد و به دستور خداوند، ادریس را که از بهترین نواده‌هاى آدم بود، به جانشینى برگزید و امانت های نبوت را به او سپرد.

    30- حكايت زاهد و سگ

    گفته اند كه زاهدی، در یكی از كوه های لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست. روزها را روزه می داشت و شب هنگام، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه فرود نمی آمد. تا اینكه قضا را، شبی، گرده نانش نرسید. سخت گرسنه و بی تاب شد. نماز بگزارد و آن شب را چشم انتظار چیزی كه گرسنگیش را فرو نشاند، گذراند و چیزی بدستش نرسید. در دامنه آن كوه، روستایی بود كه ساكنانش غیر مسلمان بودند. زاهد، صبح هنگام بدانجا فرود آمد و از پیری طعام خواست. پیر، وی را دو گرده جوین داد. زاهد آن دو را بگرفت و آهنگ كوه كرد. قضا را در خانه آن پیر، سگی گر و لاغر بود. به دنبال زاهد افتاد و عوعو كنان دامن جامه اش بگرفت.

    زاهد، یكی از آن دو گرده را برایش افكند، تا دست از او بدارد. اما سگ، گرده را خورد و بار دیگر خود را به زاهد رساند و به عوعو كردن پرداخت. زاهد، نان دوم را نیز بدو انداخت. سگ آن را نیز خورد و بار دیگر بدنبال زاهد رفت و به عوعو پرداخت و دامن جامه اش بدرید.

    زاهد گفت: سبحان الله هیچ سگی را بی حیاتر از تو ندیده ام. صاحب تو، دو گرده نان بمن داد كه تو هر دو را از من گرفتی. پس این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست؟

    خدای تعالی سگ را بزبان آورد كه: من بی حیا نیستم. چه در خانه این غیر مسلمان پرورده شده ام. گله و خانه اش را حراست می كنم و به استخوان پاره یا تكه نانی كه مرا می دهد، خرسندم. گاهی نیز مرا فراموش می كند و چند روزی را بدون اینكه چیزی بخورم، می گذرانم. گاهی هم او حتی برای خود چیزی نمی یابد و برای من نیز.

    با این همه، از زمانی كه خود را شناخته ام، خانه اش را ترك نگفته ام و به در خانه غیر او نرفته ام. بلكه عادتم این بوده است كه اگر چیزی بیابم، سپاس بگزارم و اگر نه، بردباری پیشه كنم. اما تو قطع گرده نانت را به یك شب، طاقت نداشتی و از در خانه روزی رسان، به در خانه این غیر مسلمان آمدی، روی از معشوق بتافتی و با دشمن ریاكاری بساختی، برگو كدام یكی از ما بی حیاست. تو یا من؟ زاهد با شنیدن این سخنان، دست بر سر كوفت و بی هوش بر زمین افتاد. كشكول شیخ بهایی

    31- حكايت صداقت در امانت

    یكی از بازرگانان بصره، هر سال كالاهایی را با كشتی به هندوستان می برد. در یكی از سال ها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت: این یك خروار مس را با خود به كشتی ببر و هنگامی كه دریا توفانی می شود، آن را به دریا بینداز. تاجر نیز پذیرفت.

    از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد. وقتی به كشور هند رسید، جوانی آمد و از او پرسید: آیا مس همراه داری؟

    تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد. با خود گفت: اكنون كه وصیّت پیرمرد را فراموش كرده ام، خوب است آن را بفروشم و برایش كالایی پرسود خریداری كنم. از این رو، مس ها را به آن جوان فروخت و با پولش، جنسی برای پیرمرد خرید.

    چون به بصره بازگشت، احوال پیرمرد را پرسید.

    گفتند: از دنیا رفته و وارثی ندارد، مگر برادرزاده ای كه چون در زمان حیاتش با او ناسازگار بوده، وی را از خود رانده؛ جوان نیز به دیار غربت سفر كــرده است.

    بازرگان، كالای پیرمرد را در كیسه ای گذاشت و مٌهر كرد و نام وی را بر آن نوشت تا به وارثش برساند.

    روزی بر در ِ دكّان نشسته بود، جوانی از راه رسید و از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟ - نه.

    من همان جوانی هستم كه در كشور هند، از تو یك خروار مس خریدم. در میان آن مس ها، طلای بسیاری پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من مس خریده ام و تصرّف در این طلاها بر من حرام است. اكنون آمده ام تا آنها را به تو باز گردانم.

    بازرگان گفت: آن مس از من نبود؛ از پیرمردی از اهالی بصره بود به نام فلان، كه در فلان محلّه زندگی می كرد.

    جوان لبخندی زد و خدای را سپاس گزار كرد و گفت: آن پیرمرد، عموی من بود و مقصودش از ریختن اموال به دریا، محروم كردن من از ارث بود، ولی خداوند خواست كه آن اموال به من برسد.

    جوان پس از اثبات ادّعای خود، اموال دیگر عمویش را نیز به عنوان میراث، از بازرگان باز پس گرفت.

    32- حكايت صداقت در امانت

    یكی از بازرگانان بصره، هر سال كالاهایی را با كشتی به هندوستان می برد. در یكی از سال ها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت: این یك خروار مس را با خود به كشتی ببر و هنگامی كه دریا توفانی می شود، آن را به دریا بینداز. تاجر نیز پذیرفت.

    از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد. وقتی به كشور هند رسید، جوانی آمد و از او پرسید: آیا مس همراه داری؟

    تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد. با خود گفت: اكنون كه وصیّت پیرمرد را فراموش كرده ام، خوب است آن را بفروشم و برایش كالایی پرسود خریداری كنم. از این رو، مس ها را به آن جوان فروخت و با پولش، جنسی برای پیرمرد خرید.

    چون به بصره بازگشت، احوال پیرمرد را پرسید. گفتند: از دنیا رفته و وارثی ندارد، مگر برادرزاده ای كه چون در زمان حیاتش با او ناسازگار بوده، وی را از خود رانده؛ جوان نیز به دیار غربت سفر كــرده است.

    بازرگان، كالای پیرمرد را در كیسه ای گذاشت و مٌهر كرد و نام وی را بر آن نوشت تا به وارثش برساند.

    روزی بر در ِ دكّان نشسته بود، جوانی از راه رسید و از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟- نه.

    من همان جوانی هستم كه در كشور هند، از تو یك خروار مس خریدم. در میان آن مس ها، طلای بسیاری پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من مس خریده ام و تصرّف در این طلاها بر من حرام است. اكنون آمده ام تا آنها را به تو باز گردانم.

    بازرگان گفت: آن مس از من نبود؛ از پیرمردی از اهالی بصره بود به نام فلان، كه در فلان محلّه زندگی می كرد.

    جوان لبخندی زد و خدای را سپاس گزار كرد و گفت: آن پیرمرد، عموی من بود و مقصودش از ریختن اموال به دریا، محروم كردن من از ارث بود، ولی خداوند خواست كه آن اموال به من برسد.

    جوان پس از اثبات ادّعای خود، اموال دیگر عمویش را نیز به عنوان میراث، از بازرگان باز پس گرفت.

    33- حكايت فاطمه، مخزن اسرار پیامبر

    روزى عمار به سلمان فارسى گفت: آیا چیز عجیبى را از فاطمه علیهاالسلام برایت نقل كنم؟

    سلمان گوید، گفتم: آرى، نقل كن اى عمار!

    وى گفت: روزى على علیه‏السلام را دیدم كه بر فاطمه علیهاالسلام وارد شد. تا چشم حضرت فاطمه به امام على افتاد، فریاد زد: على جان! نزدیك شو تا در باره آنچه كه گذشته و آنچه كه خواهد شد و آنچه كه اتفاق مى‏افتد تا روز قیامت، برایت بگویم.

    عمار گوید: دیدم كه امیرمؤمنان علیه‏السلام آرام آرام به عقب برگشت و من هم به برگشت على علیه‏السلام به عقب برگشتم. آن حضرت آمده تا بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وارد شد.

    پیامبراكرم فرمود: یا ابالحسن! پیش بیا. همین كه در محضر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نشست، فرمود: تو مرا خبر مى‏دهى یا من تو را خبر دهم؟ عرض كرد: شنیدن از شما بهتر است، اى رسول خدا!

    حضرت فرمود: گویا پیش فاطمه رفتى و به تو چنین و چنان گفت و همان دم برگشتى.

    على علیه‏السلام فرمود: آیا نور فاطمه از نور ما است؟ پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: آیا نمى‏دانى؟

    پس على علیه‏السلام به سجده افتاده، خدا را شكر نمود.

    عمار گوید: پس امیرمؤمنان علیه‏السلام از محضر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خارج و نزد فاطمه زهرا رفت و من همراهش وارد شدم.

    فاطمه علیهاالسلام فرمود: گویا خدمت پدرم رفتى و آنچه را كه به تو گفته بودم، به عرضش رساندى.

    فرمود: آرى، فاطمه جان!

    فاطمه علیهاالسلام فرمود: بدان اى اباالحسن! خداوند نور مرا خلق كرد، در حالى كه او را تسبیح مى‏گفت و این نور را بر درختى از درختان بهشت سپرد و این درخت بر اثر نور من، نورافشانى مى‏كرد تا این كه پدرم ـ وقت معراج ـ وارد بهشت شد؛ خداوند همان وقت بر دل پدرم انداخت كه میوه‏اى از آن درخت بچیند و تناول كند. سپس این نور را به مادرم خدیجه سپرد كه مرا به دنیا آورد و من از همان نور مى‏باشم.

    34- حكايت فخر توانگر

    از ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق (ع) نقل است كه: درویشی به نزد پبامبر(ص) آمد. توانگری نزد آن حضرت بود و جامه خویش از درویش در كشید. پیامبر(ص)فرمود: چه چیز ترا بدین كار واداشت؟ آیا ترسیدی تهیدستی او به تو رسد یا توانگری تو به وی؟

    توانگر گفت: ای پیامبر خدا، اكنون كه چنین فرمودی، نیم دارائی من از آن او باشد. پیامبر (ص) از تهیدست پرسید: آیا می پذیری؟

    گفت: نه.پرسید: چرا؟ گفت: ترسم از آن است كه من نیز به همان دچار شوم كه او دچار آن است. كشكول شیخ بهایی

    35- قدر خود را بدانيم

    سخنران معروفي در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند . یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

    دست همه حاضران بالا رفت .

    سخنران گفت بسیار خوب . من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دست های حاضرین بالا رفت .

    این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی زمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت .

    سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید . و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم ، خم می شویم ، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم .

    36- مكافات عمل

    فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پسر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: به چه می خندی پدر؟ پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد.

    پسر لحظه ای به حرف های پدرش اندیشید و آن گاه از ترس آن که مبادا روزی پسرش هم با او چنین کند، پدر را برداشت و به خانه آورد.

    37- دوست قديمي

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا ممكنه جايي از بدنت آسیب و شکستگی داشته باشد.

    پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

    پیرمرد گفت: زنم خانه ی سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

    پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

    38- حكايتي از جوانمردی حضرت علی عليه السلام

    حضرت علی علیه السلام در یکی از نبردها مردی (عمروبن عبدود) را به زمین زد و روی سینه او نشست تا سرش را از تن جدا کند، ولی آن مرد آب دهان بر روی حضرت علی (ع) انداخت، در این هنگام حضرت از روی سینه آن مرد برخاسته و از قتل او صرفنظر کرد. چون سبب برخاستن از روی سینه آن مرد را از حضرت جویا شدند، فرمود: چون آب دهان بر رویم افکند، خشمگین شده ترسیدم اگر او را بکشم خشم و غضب من در قتل او دخیل باشد. دوست نمی داشتم او را جز برای رضای خداوند قادر متعال بکشم.

    39- حكايتي از حلم حضرت علی علیه السلام

    حضرت علی علیه السلام از بازار خرما فروشان می گذشت. زنی را دید که به سختی گریه می کند، سبب را پرسید. معلوم شد زن، خادم خاتونی است، از بازار خرما خریده و به خانه برده ولی چون مورد پسند اهل خانه نبوده، آن را پس آورده اما خرما فروش از او قبول نمی کند.

    امیرالمومنین چون ماجرا را شنید خطاب به خرما فروش گفت:

    ای بنده خدا این زن خدمتکار است، اختیاری در مال ندارد خرما را بگیر و پولش را پس بده. خرما فروش از جای برخاست و تعرض کنان مشتی بر سینه علی علیه السلام کوفت.

    حاضران گفتند: این شخص امیر المومنین است. رنگ از چهره مرد پرید. خرما را گرفت و پول خدمتکار را پس داد. بعد سئوال کرد:یا علی از من راضی شدی؟حضرت فرمود: آری، هنگامی که حق مردم را می دهی چرا راضی نباشم.

    140- حكايتي از داوری علی عليه السلام

    دو مرد کیسه ای را که صد دینار در میان آن بود، نزد زنی به امانت گذاشتند و شرط کردند امانتی را باید در حضور دو نفر مسترد کند. بعد از مدتی طولانی، یکی از آن مردان به زن امانت دار مراجعه کرد و گفت: دوست من فوت کرده، امانت را به من رد کن، چون شرط کرده بودند که دو نفری برای گرفتن امانت مراجعه کنند، زن امانت را به آن مرد نداد. بالاخره مرد به قوم و خویشان زن شکایت کرد، آنها فشار آوردند و کیسه امانتی را به آن مرد داد.

    پس از یک سال رفیق او که زن فکر می کرد، مرده است آمد و امانتی را طلب نمود. داوری به "عمر" برده شد و عمر به زن گفت: تو ضامنی که پول این مرد را بدهی.

    زن، "عمر" را سوگند داد تا این داوری را به علی(ع) وا گذارد تا شاید گره کور کارش با سر انگشت تدبیر و کیاست علی (ع) گشوده گردد.شاکی به خدمت آن حضرت رسید و شکایت خویش را مطرح کرد. حضرت علی (ع) فرمود: مگر قرار شما این نبود هر دو با هم برای بردن کیسه امانتی مراجعه کنید، مرد گفت: بلیحضرت فرمود: کیسه شما آماده است، برو دوستت را بیاور و کیسه را تحویل بگیرید.

    مرد حیله گر شرمنده شد و پی کار خود رفت.این خبر چون به "عمر" رسید، گفت: به غیر از خدا به کسی غیر از علی در قضاوت اعتقاد ندارم.

    -41حكايتي از عدل علی عليه السلام

    روزی دو زن نزد حضرت علی علیه السلام آمده و فقر و تنگدستی خود را بیان داشته و از حضرتش تقاضای کمک کردند. حضرت پس از بررسی، آنان را مستحق دانسته، دستور داد آنان را غذا و لباس داده و مبلغی هم به آنها کمک نقدی بکنند.. یکی از آن زنان اصرار داشت چون از زنان عرب است پس بايد از زن دیگر که از زنان موالی است، بیشتر دریافت کند و خود را از آن زن موالی برتر و بالاتر می دانست. حضرت علی (ع) خیره به آن زن عرب نگاه کرد و فرمود: من گمان نمی کنم خداوند تبارک و تعالی هیچ فردی از افراد مردم را جز از راه طاعت و پرهیزکاری بر دیگری ترجیح و برتری دهد.

    42- داستان آدرس بهشت و جهنم

    کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود.

    ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده.

    راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند.

    راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه ای از جهنم است. سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت: این هم نشانه بهشت.

    43- داستان آرایشگر ناشی

    آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید: آقا جان شما چند برادر هستید؟

    روستایی گفت: دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود.

    44- داستان حواس پرت

    پيرمرد هر روز سر چهار راه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بدو كه داره تموم مي شه.

    قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زد كسي مشتري كبريت هايش نشد. آن روز پيرمرد حواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.

    45- داستان دو شكارچي

    روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند. در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد و دور می اندازد.

    دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟

    او می گوید: از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید. در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

    46- داستان عزرائيل

    در زمان حکومت حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی که وحشت و نگرانی او را فرا گرفته بود و بر اثر ترس چهره­اش زرد و لب­هایش کبود گشته بود، سراسیمه نزد سلیمان آمد و با عجز و لابه گفت: ای سلیمان! به من پناه بده.

    سلیمان (که پناهگاه مستضعفان و بیچارگان بود به او توجه خاصی کرد) فرمود: چه شده است و حاجتت چیست؟

    او عرض کرد: امروز عزراییل با خشم به من نگاه کرد. بر اثر آن وحشت کردم و اینک به محضر شما پناه آورده­ام. از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهی که مرا از اینجا شهر به جایی دور در هندوستان ببرد تا از چنگ عزراییل رهایی یابم.

    سلیمان به تقاضای او توجه کرد : باد را فرمود تا او را شتاب برد سوی خاک هندستان بر آب

    روز بعد در وقت دیدار با شخصیت­ها سلیمان عزراییل را دید و از او پرسید: چرا به این بینوا با چشم خشمگین نگریستی، به طوری که بر اثر آن مضطرب و از وطن آواره گشت و بی­خانمان گردید؟

    عزراییل در پاسخ گفت: خداوند فرمان داده بود که روح آن مرد را در هندوستان قبض کنم ولی من او را در این­جا دیدم و حیران گشتم که اگر او صد پر داشته باشد قادر نیست که خود را به هندوستان برساند.

    من طبق فرمان حق برای قبض روح او به هندوستان رفتم، او را آن­جا یافتم و جانش را قبض کردم :

    چون به امر حق به هندستان شدم

    دیدمش آنجا و جانش بستدم


    موضوعات مرتبط: کودک

    تاريخ : ۱۴۰۲/۰۳/۲۲ | | نویسنده : حسین سبزعلی |
    لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
    .: Weblog Themes By Slide Skin:.